|
امام علی (ع) : شگفتا چه مقصد بسیار دوری و چه زیارت کنندگان بیخبری و چه کار دشوار و مرگباری ! پنداشتند که جای مردگان خالی است ، آنها که سخت مایه ی عبرتند ، و از دور با یاد گذشتگان ، فخر می فروشند. آیا به گوورهای پدران خویش مینازند؟ و یا به تعداد فراوانی که در کام مرگ فرو رفته اند؟ آیا خواهان بازگشت اجسادی هستند که پوسیده شد؟ و حرکاتشان به سکون تبدیل گشت؟ آنها مایه ی عبرت باشند سزاوار تر است تا تفاخر؟ ! اگر با مشاهده وضع آنان به فرووتنی روی آوردند عاقلانه تر است تا آنان را وسیله ی فخر فروشی قرار دهند ! ؟ اما بدنها با دیده های کم سو نگریستند ، وبا کوته بینی در امواح نادانی فرو رفتند ، اگر حال آنان را از خانه های ویران ، و سرزمین های خالی از زندگان ، می پرسیدند ، پاسخ میدادند : آنان با گمراهی در زمین فرو خفتند ، و شما نا آگاهانه دنباله روی آنان شدید. بر روی کاسه های سر آنها راه می روید ، و بر روی جسد هایشان زراعت می کنید ، و آنچه به جا گذاشته اند می خورید ، و بر خانه های ویران آنها مسکن گرفته اید ، و روزگاری که میان آنها و شماست بر شما گریه و زاری می کند. آنها پیش از شما به کام مرگ فرو رفتند ، و برای رسیدن به آبشخور ، از شما پیشی گرفتند... ( خطبه ی 221 )
حکمت 74 : انسان با نفسی که می کشد ، قدمی به سوی مرگ می رود.
حکمت 130 : امام (ع) وقتی از جنگ صفین برگشت رو به قبرستان کوفه کرد و فرمود : ای ساکنان خانه های وحشت زا ، و محله های خالی و گور های تاریک ، ای خفتگان در خاک ، ای غریبان ، ای تنها شدگان ، ای وحشت زدگان ، شما پیش از ما رفتید و ما در پی شما روانیم ، و به شما خواهیم رسید. اما خانه هایتان ! دیگران در آن سکونت گزیدند ، و اما زنانتان ! با دیگران ازدواج کردند ، و اما اموال شما ! در میان دیگران تقسیم شد ! این خبری است که ما داریم ، حال شما چه خبر دارید؟ (سپس به اصجاب خود روو کرد و فرمود ) بدانید که اگر اجازه ی سخن گفتن داشتند ، شما را خبر می دادند که : بهترین توشه ، تقوا است.
حکمت 133 : دنیا گذرگاه عبور است ، نه جای ماندن ، و مردم در آن دو دسته اند : یکی آنکه خود را فروخت و به تباهی کشاند ، و دیگری آن که خود را خرید و آزاد کرد.
حکمت 433 : پایان لذت ها ، و بر جای ماندن تلخی ها را به یاد آورید.
علی یارتوون...
حضرت علی (ع)می فرمایند: قوام و پایداری دنیا به وجود سه کس بسته است: 1) عالم و سخنوری که ربانی باشد و اهل عمل. 2) توانگر سخاوتمندی که بیمنت بدهد. 3) فقیر صبوری که دین خود را به دنیا نفروشد. هرگاه عالم سخنور به علمش عمل نکرد، و توانگر از بخشیدن بخل ورزید، و فقیر دین به دنیا فروخت، آن هنگام هست که مردم هلاک و نابود شدند. آن زمان است که خداشناسان اهل معرفت میفهمند که زمان به عقب برگشته و کفر و گمراهی تجدید شده. القُدرَةُ تُظهِرُ مَحمودَ الخِصالِ ومَذمومَها قدرت ، خصلتهاى پسندیده و نكوهیده را آشكار مىكند .
موسوعه امام على : ج 10 ص 233 ح 5589 حدیث: امام علی علیه السلام فرمودند: اَلعِلمُ کَنزٌ عَظیمٌ لایَفنی علم گنج بزرگی است که با خرج کردن تمام نمی ی (غرور الحکم و در الکلم) امام علی علیه السلام فرمودند:اَلمُؤمِنُ بَشرُهُ فی وَجِهِهِ وَحُزنُهُ فی قَلبِهِ
شادی مومن در رخسار او و اندوهش در دل است. (نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره325)
ای جان برادر هزار علی (ع)می فرماید: پایه های اسلام هفت چیز است: اول-خرد است که صبر بر آن بنا شده است دوم-آبرو داری وراستگویی سوم-تلاوت قرآن چنان که هست چهارم-دوستی ودشمنی برای خدا پنجم- حق آل محمد(ص)وشناخت ولایت آنهاست ششم-حق برادران دینی وحمایت و دفاع از آنها هفتم-حسن هم جواری با مردم است میزان الحکمه دوازده درهمی که دو برهنه را پوشاند و یک کنیز را آزاد کرد : علی بن ابی طالب(ع) ، از طرف پیغمبر اكرم ، مأمور شد به بازار برود و پیراهنی برای پیغمبر بخرد . رفت و پیراهنی به دوازده در هم خرید و آورد . رسول اكرم پرسید : " این را به چه مبلغ خریدی ؟ " " به دوازده درهم " . " این را چندان دوست ندارم ، پیراهنی ارزانتر از این میخواهم ، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد ؟ " " نمی دانم یا رسول الله " . " برو ببین حاضر میشود پس بگیرد ؟ " علی(ع) پیراهن را با خود برداشت و به بازار برگشت . ؟ " فروشنده قبول كرد و علی(ع) پول را گرفت و نزد پیغمبر آورد . آنگاه رسول اكرم(ص) و علی(ص) با هم به طرف بازار راه افتادند ، در بین راه چشم پیغمبر به كنیزكی افتاد كه گریه میكرد . پیغمبر نزدیك رفت و از كنیزك پرسید : " چرا گریه میكنی ؟ " اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا برای خرید به بازار فرستادند ، نمیدانم چطور شد پولها گم شد . اكنون جرئت نمیكنم به خانه برگردم " . رسول اكرم چهار درهم از آن دوازده درهم را به كنیزك داد و فرمود : " هر چه میخواستی بخری ، بخر ، و به خانه برگرد " . و خودش به طرف بازار رفت و جامهای به چهار درهم خرید و پوشید . در مراجعت برهنهای را دید ، جامه را از تن كند و به او داد . دو مرتبه به بازار رفت و جامهای دیگر به چهار درهم خرید و پوشید و به طرف خانه راه افتاد . در بین راه باز همان كنیزك را دید كه حیران و نگران و اندوهناك نشسته است ، فرمود : " چرا به خانه نرفتی ؟ " " یا رسول الله خیلی دیر شده میترسم مرا بزنند كه چرا این قدر دیر كردی " . " بیا با هم برویم ، خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت میكنم كه مزاحم تو نشوند " . رسول اكرم به اتفاق كنیزك راه افتاد . همینكه به پشت در خانه رسیدند كنیزك گفت : " همین خانه است " رسول اكرم از پشت در با آواز بلند گفت : " ای اهل خانه سلام علیكم " . جوابی شنیده نشد . بار دوم سلام كرد ، جوابی نیامد . سومین بار سلام كرد ، جواب دادند . " السلام علیك یا رسول الله و رحمه الله و بركاته " . " چرا اول جواب ندادید ؟ آیا آواز مرا نمیشنیدید ؟ " " چرا همان اول شنیدیم و تشخیص دادیم كه شمائید . " " پس علت تأخیر چه بود ؟ " " یا رسول الله خوشمان میآمد سلام شما را مكرر بشنویم ، سلام شما برای خانه ما فیض و بركت و سلامت است " . " این كنیزك شما دیر كرده ، من اینجا آمدم از شما خواهش كنم او را مؤاخذه نكنید " . " یا رسول الله به خاطر مقدم گرامی شما ، این كنیز از همین ساعت آزاد است . " پیامبر(ص) گفت : " خدا را شكر ، چه دوازده درهم پر بركتی بود ، دو برهنه را پوشانید و یك برده را آزاد كرد درمان سردرد قیصر روم با . بسم الله الرحمن الرحیم . درمان سردرد نقل خاطره توسط علی(ع): علی (ع)می فرماید:
بـا پـیـامبر خدا صلی الله علیه واله در یكى از كوچه هاى مدینه قدم مى زدیم . در طول مسیربه بستان سرسبزى برخوردیم ، به آن حضرت عرض كردم : عجب باغ زیبایى است ؟! فرمود: آرى ، زیباست ، ولى باغ تو در بهشت ، زیباتر خواهدبود.
از آنجا گذشتیم به باغ دیگرى رسیدیم. باز گفتم : عجب باغ زیبایى است ؟! فرمود: بله زیباست ، اما باغ تو در بهشت زیباتر است .
بـه هـمـیـن ترتیب با هفت باغ مواجه شدیم وهربار گفتگوى بالا بین من ورسول خدا صلی الله علیه واله تكرار مى شد، در پایان راه ناگهان رسول خدا صلی الله علیه واله دست در گردنم انداخت ودر حالى كه مرا به سینه خود مى فشرد به گریه افتاد وفرمود: پدرم به فداى آن شهید تنها. پرسیدم : اى فرستاده خدا! گریه براى چیست ؟
فـرمـود: از حـقـد وكـیـنه هاى مردمى كه در سینه ها نهان كرده وآنها را پس از من آشكار سازند: كـیـنـه هـایى كه ریشه در بدر و احد دارد ومیراث از آن برده است آنها خونهاى ریخته شده در احد را از تو طلب مى كنند.
پرسیدم : آیا در آن روز دینم سلامت خواهد بود؟
فرمود: آرى سـپس فرمود: مژده باد بر تو: مرگ وحیات تو با من است (یعنى در دنیاوآخرت با من خواهى بود).تـو بـرادر مـن و وصـى وبرگزیده من ونیز وزیر ووارث من خواهى بود آنكه قرضهایم ادا كند وبر وعده هایم جامه عمل پوشاند، تو هستى .عـلى ! تو ذمه ام را برى سازى وامانتم را رد نمایى وبر سنت من ، با ناكثین وقاسطین ومارقین پیكار نمایى .نسبت تو با من ، همچون هارون با موسى علیه السلام است .تو مانند هارون در میان امت من هستى : قومش او را ضعیف شمردند ودراندیشه كشتنش برآمدند.بر ظلمى كه از قریش بینى ، شكیبا باش وبرهمدستى آنها علیه خود، صبور باش ....
کتاب خاطرات امیرالمومنین / شعبان صبوری فرار از فرزند!!!
صدای عمر در بازار طنین انداخت. مردم ازدور و نزدیک با صدای عمر جمع شدند و سر وصدای زیادی بلند شد. عمر دوباره غرید: هی مردک با توام! چرا به مادرت نفرینمیکنی؟! خجالت نمیکشی؟! جوان ترسید و لرزه براندامش افتاد; اما بهخودش جرات داد و گفت: یا امیرالمؤمنین! این زن نه ماه مرا درشکمش نگهداشته، دوسال به من شیر داده;حالا که بزرگ شدهام، مرا از خود دور میکند ومیگوید که فرزند اونیستم! تو قضاوتکن... عمر حرف جوان را برید و این بار رو به زنکرد و پرسید: این جوان چه میگوید زن؟! زن با حالت گریه جواب داد: یا امیرالمؤمنین! به خدا قسم! من این جوان رانمیشناسم; نمیدانم از کدام خانواده و قبیله است; اودروغ میگوید; او میخواهد مرا رسوا کند; من زنی ازقریش هستم و هنوز ازدواج نکردهام! عمر دوباره پرسید: بر ادعای خود گواه داری؟! پشتسر زن، گروهی مرد که تعدادشان بهچهل نفر میرسید. آماده و قبراق ایستادهبودند، زن رو به آنها کرد و گفت: اینان همه برادران عشیرهای من هستند،اینان براین امر شهادت میدهند! یکی از آنها جلو آمد و گفت: ای خلیفه رسول خدا! این جوان دروغمیگوید. میخواهد این زن را در قبیلهاشرسوا کند. این، دختری از طایفه قریش است وهنوز ازدواج نکرده و باکره است! عمر دستور داد: این جوان را به زندان ببرید تا از گواهانبازجویی کنم، اگر شهادتشان درستباشد، اورا حد افترا میزنم. خورشید در وسط آسمان میدرخشید. جوانبیاختیار به آسمان نگاه کرد. جز رنگ آبیآسمانچیزی قلبش را امیدوار نساخت. سربازان بیدرنگ اورا دستگیر کردند و کشان کشان به طرف زنداندارالحکومه بردند. هنوز به زندان نرسیده بودند کهعلیعلیه السلام جلویشان ظاهر شد. همگی با دیدنعلیعلیه السلام ایستادند. انگار میدانستند که جوان رابیگناه به زندان میبرند. علیعلیه السلام نیز ایستاد. چهرهمبارکش آفتاب امیدی بود که بر صورت جواندرخشید و نگاه نافذش تیرزهرآگینی بود که پایسربازان عمر را سست کرد. همگی ایستادند. چیزیبرای گفتن نداشتند. این بود که تنها نگاه کردند ونگاههای ترس زده شان با نگاه با شهامت علیعلیه السلامگره خورد. جوان با دیدن علیعلیه السلام جان دوبارهایگرفت و گفت: ای پسرعموی رسول خدا! به فریادم برس که منجوانی مظلومم; عمر فرمان داده که مرا به زندان برند! علیعلیه السلام با آرامش خاطر به سربازان دستور داد: این جوان را برگردانید! عمر و همراهانش آهسته و با پای پیاده در بازار قدممیزدند که ناگهان همهمهای دیگر آنها را متوجهخود کرد. سرو صدای جوان و مردم کوچه و بازار، عمر رابه تعجب انداخت. سربازان که نزدیکتر شدند، عمرسرشان داد کشید: چرا این جوان را برگرداندید؟! یکی از آنها جواب داد: علی دستور داد و تو خود فرمودهای که ازفرمان او سرپیچی نکنیم! حالا علی خودش کجاست؟ میآید!... یکی از سربازان به عقب برگشت و با انگشتشامیرالمؤمنین علیعلیه السلام را نشان داد که آرام و متینجلو میآمد. عمر با دیدن علیعلیه السلام خودش راخوشحال نشان داد و از دور برایش درود و سلام گفت: درود خدا برتو باد ای علی! حضرت به سلام عمر جواب داد و از او ماجرا راپرسید. عمر آن چه گذشته بود، بیان کرد. علیعلیه السلامبعد از شنیدن همه ماجرا، دستور داد زن و جوان راحاضر کنند. سربازان خلیفه بیدرنگ زن و گواهانش راآماده کردند. علی7 رو به عمر کرد و گفت: اجازه میدهی که من در میان ایشان داوری کنم؟ عمر لبخندی زد و گفت: چگونه اجازه ندهم که رسول خدا9 میفرمود: «داناترین شما، علیعلیه السلام است.» جماعت زیادی جمع شده بود. تا حضرت بر مسند قضاوت نشست، همهسروصداها خوابید و تنها صدای علیعلیه السلام بود که سکوت را میشکست: ای زن! آیا بر ادعای خود شهودی داری؟! زن عجول مینمود. بادلهره و دستپاچگی که از حرکات و گفتارش معلومبود، جواب داد: بلی! این شهود من جماعت میباشند. مردان قبیلهاش گفته او را تایید کردند. حضرت رو به مردان کرد و فرمود: امروز در میان شما چنان حکمی بنمایم که در آن، خشنودی خدا و رسولش باشد! آنگاه از زن پرسید: ولی تو کیست؟ همینان! برادرانم! حضرت رو به برادرانش کرد و فرمود: آیا راضی هستید که داوری من در حق شما و خواهرشما جاری باشد؟ آری، ای پسرعموی رسول خدا! میپذیریم. علیعلیه السلام در حالی که لبخند میزد، نفس راحتی کشید. بعد بلند فرمود: ای مردم! من خدا را شاهد میگیرم و حاضرین را به گواهی میطلبم که این زن را بهازدواج این جوان، به مهریه چهارصد درهم از مال خود درآوردم! و در این لحظه با چشمش دنبال قنبر غلام خود گشت. قنبر از میانجمعیتبرخاست. حضرت رو به قنبر کرد و فرمود: قنبر پول را بیاور! قنبر چند کیسه پر از سکه جلوی علیعلیه السلام گذاشت. حضرت کیسهها رابرداشت و به جوان داد و فرمود: اینها را در دامن زنتبریز و دست او را بگیر و به خانه ات ببر! زن مضطرب شد و شگفتزده به امیرالمؤمنینعلیه السلام نگاه کرد; جوان پولهارا به دامن زن ریخت. صدای سکهها به گوش همه رسید. نفسها در سینهها حبس شدهبود و از کسی صدایی بر نمیخاست. ناگهان فریاد زن بلند شد: الامان، الامان یابن عم رسول الله! میخواهی من به آتش بسوزم؟! به خدااین جوان، پسر من است... برادرانم مرا به نکاح مرد پستی درآوردند، اینپسر از او به وجود آمد; وقتی او بزرگ شد، امر کردند او را فرزند خود ندانم، به خداسوگند این فرزند من است... زن دنبال گفتهاش را با هق هق گریه ادامه داد و پسر خودش را به سینه فشرد. فریاد همهبه تحسین امیرالمؤمنینعلیه السلام بلند شد. عمر نیز با خوشحالی فریاد زد: لولا علی لهلک عمر; به راستی که اگر علیعلیه السلام نبود، عمر هلاک میشد! منابع: بحارالانوار، ج 9، ص 487 و قضاوتهای حضرت امیر(ع)، شیخ ذبیح الله محلاتی، ص 7275. عاقبت قاری بی تقوا : در یكى از شبها امیرالمؤمنین علیه السلام از مسجد كوفه به سوى منزل خود حركت كرد. كمیل بن زیاد كه از یاران خوب آن حضرت بود امام را همراهى مى نمود. گذرشان از كنار خانه مردى افتاد كه صداى قرآن خواندنش بلند بود و این آیه را ((امن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الاخرة و یرجوا رحمة ربه قل هل یستوى الذین یعلمون و الذین لا یعلمون انما یتذكر اءولوالباب )) با صداى دلنشین و زیبا مى خواند. كمیل از حال معنوى این مرد بسیار لذت برد و در دل بر او آفرین گفت . بدون آنكه سخنى در زبان بگوید. حضرت به حال كمیل متوجه شد و رو به او كرد و فرمود: اى كمیل ! صداى قرآن خواندن او تو را گول نزند زیرا او اهل دوزخ است (چه بسا قرآن خوانى هست كه قرآن بر او لعنت مى كند) و بزودى آنچه را كه گفتم به تو آشكار خواهم كرد! كمیل از این مسئله متحیر ماند، نخست اینكه امام علیه السلام به زودى از فكر و نیت او آگاه گشت ، دیگر اینكه فرمود: این مرد با آن حال روحانیش اهل دوزخ است . مدتى گذشت . حادثه گروه خوارج پیش آمد و كارشان به آنجا رسید كه در مقابل امیرالمؤمنین ایستادند و على علیه السلام با آنان جنگید در حالى كه حافظ قرآن بودند. پس از پایان جنگ كه سرهاى آن طغیان گران كافر بر زمین ریخته بود، امیرالمؤمنین علیه السلام رو به كمیل كرد در حالى كه شمشیرى كه هنوز خود از آن مى چكید در دست داشت ، نوك آن را به یكى از آن سرها گذاشت و فرمود: اى كمیل ! این همان شخصى است كه در آن شب قرآن مى خواند و از حال او در تعجب فرو رفتى . آنگاه كمیل حضرت را بوسید و استغفار كرد. منبع:داستنانهای بحارالانوارنوشته محمود ناصری
چهار سوال .....چهار جواب شخصى به خدمت امام على (علیه السلام ) رسید و عرض كرد: آمده ام از چهار چیز سوال كنم ؛ و سؤ الهایش را اینگونه شروع كرد، تحمل کن ....وگر نه ؟ امام علی (ع)می فرماید: "کسی که لغزشهای دوست را تحمل نکند،تنها می میرد" میزان الحکمه "قابل توجه کسانی که با کوچکترین بهانه دوستیشون رو با دیگران بهم می زنند" جانم به فدای تو یا علی :
در خارج شهرکوفه دو نفر، یكی مسلمان و دیگری كتابی ( یهودی یا مسیحی یا زرتشتی) روزی در راه به هم برخورد كردند. مقصد یكدیگر را پرسیدند. دارد كه برود. توافق كردند كه چون در مقداری از مسافرت راهشان یكی است با هم باشند و با یكدیگر مصاحبت كنند. راه مشترك، با صمیمیت، در ضمن صحبتها و مذاكرات مختلف طی شد. به سر دو راهی رسیدند،
مرد كتابی با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفیق مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه بود نرفت، و از این طرف كه او میرفت آمد. یكدیگر مصاحبت كنند، حقی بریكدیگر پیدا میكنند " . اكنون تو حقی بر من پیدا كردی . من به خاطر این حق كه به گردن من داری میخواهم چند قدمی تو را مشایعت كنم . و البته بعد به راه خودم خواهم رفت " رائج شد، حتما به واسطه همین اخلاق كریمهاش بوده " . مسلمانش، علی بن ابیطا لب " ع " بوده است. طولی نكشید كه همین مرد مسلمان شد، و در شمار افراد مؤمن و فداكار اصحاب علی - علیه السلام - قرار گرفت
ای روی بی مثــال تــو، وجه خـدا علی
ای روی بی مثــال تــو، وجه خـدا علی مسنــد نشین بــارگـه كبـریـــا، علی تــا مولد تو شد، حــرم پـاك كبـریــا گشتـه مطــاف و قبلـهی اهــل ولا علی اكمــال دیــن حـقّی و اتمــام نعمتـی بــاشد غـدیـر، شـاهد این مُدَّعــا علی آیات حق، به وصف جمـال و كمال توست زآن شِمّه ایست، مدح تو در هَلْ اَتی، علی قـــرآن تمــام آمده، در بــای بسملـه و آن نقطه هم تویی كه بود تحت با، علی « قُـلْ اِنَّمــا وَ لیُّكُـمُ الله » آیتـــی است رمــز ولایتت، بـه همــه ما ســوی علی شــاهد بـه كــار خلقی و چشم خدا تویی بــاشد گــواه گفتـهی حَقْ، قُلْ كَفی علی ظـرف مَشِـیّـَتـیّـُی و خـــــدا را ارادهای بـا یك اشاره زنــده كنی، مــرده را علی نشنـاخت كس خــدا و نبی را به غیـر تو نشنـاخت جـز خــدا و پیمبـر، تو را علی همتــای تو، بجــز نبی و فاطمـه نبــود همچون خــدای ، فرد و وحیدی تو یا علی روز غــدیـر، نور علی نور شــد عیــان تـا یافتی بـه دست پیمبـر تو جــا، علی هركس كـه گشت داخــل حصنِ ولای تو ایـمـن بــود ز آتـش روز جـــــزا علی
متحیرم چه نامم شملک لا فتی را: جرج جرداق نویسنده و پژوهشگر مسیحی: جبران خلیل جبران نویسنده معروف مسیحی می نویسد: نماز میان دو لبش بود و دلش از شوق پروردگار لبریز بود. عرب حقیقت مقام و قدر علی را نشناخت، تا از میان همسایگان پارسی آنان، مردمی به پا خاستند و بین گوهر و سنگ ریزه را فرق گذاشتند." توماس كازلایل ، فیلسوف و نویسنده مشهور انگلیسى مى گوید: "امـا عـلى ، مـا را جـز ایـن نـرسـد كـه او را دوسـت بداریم و باو عشق بورزیم چه او جوانمردى بـلنـدقـدر و بـزرگ نـفـس بـود. از سـرچـشـمـه وجـدانـش مـهـر نـیـكـوئى سیل آسا سرازیر مى گشت ، از دلش شعله هاى نیرومندى و دلاورى زبانه مى كشید. شجاعتر از شیر ژیان بود اما شجاعتى ممزوج با مهربانى و لطف و رافت و دلنرمى
+ نوشته شده در ساعت   توسط مجتبی
|
|