می داند چه وقت یورش ببرد و چه وقت تسلیم شود.او می داند چگونه زنده بماند.شما می توانید او را دررستوران شرکت پیدا کنید،او گاهی زیرپل زندگی می کند،درمیان بی خانمان ها.همیشه اوست که می تواند معتبرانه به شما بگوید:"اهمیتی نمی دهم که آنها چه می گویند،یا تو چه فکر می کنی،یا در مدرسه ات چی یاد گرفتی،یا فکرمی کنی چطور باید باشد؛دارم به تو می گویم چگونه است."
وقتی تصویر روباه خاکستری را تجسم می کنم،او را درحالی می بینم که به من می گوید آن چیز چطوراست-نوعی خرد یا قضاوت صحیح را دراختیارم می گذارد که درهیچ کتابی نمی توانید آن را بیابید.وهم وخیال نیست،فقط حقیقتی که از طریق تجربه و توجه کردن حاصل می شود.شاید او سخنور نباشد اما می توانید بگویید که آن را به دست می آورد .شاید انتظار این سخنان را از او داشته باشید:
خرد روباه خاکستری
حقیقت:بابا نوئل وجود ندارد،تاتو(اسب کوتو-له)وجود ندارد،وسبک الویس منسوخ است.اگر زندگی شما بهتر می شود برای این است که شما آن را بهتر می سازید.خدا را شکرکنید،اما از تو حرکت ازخدا برکت."
حقیقت:"قبل ازآنکه زندگیتان درجهت صحیح باشد،باید سرتان را کنار بکشید و دیگر در جهت غلط حرکت نکنید."
حقیقت:"برنامه ای بریزید و طبق برنامه عمل کنید.زندگی اتاق پرو نیست."
حقیقت:"آنها از شما استفاده خواهند کرد البته اگر شما به آنها آجازه دهید.اگربه قصد کاستن شاغلین نزدیک شوند،یاپول ناهار را از افراد بگیرند،شما نگاهی کاملاً جدی به آنها بیندازید و مشغول خوردن شوید."

61


حقیقت زندگی یک رقابت است.آنها امتیازها را نگه می دارند،وساعت زمان وجود دارد."
من وشما
دراین کتاب منظورمان از"سیستم"،زندگی شما،روابط،شغل،زندگی خانوادگی،زندگی معنوی و مشارکت شما درجامعه و مهمتر از همه،رابطه ی شما با خودتان است.پس اگر به شکل یک بچه ی زودباور ساده دل به این دنیا نیامده اید و نمی خواهید دراین میدان مبارزه فقط به شانس خود متکی باشید،باید این سیستم را بیاموزید،یا عادت کنید که فقیرنباشید.زندگی یک سفر است،مانند همه ی سفرها،اگرنقشه و برنامه و زمانبندی مناسب نداشته باشید،گم خواهید شد.از طرفی دیگر،بدون یک برنامه ی جدی،واقعی و معتبر از آنچه رخ می دهد سردرگم خواهید شد.اگر سرنخی درباره ی ساخت یک خط مشی زندگی ندارید،به هیچ وجه کند ذهن نیستید؛برای این موضوع علمی وجود دارد و شما می توانید این فن آوری را بیاموزید.شما به یک راهنما نیازدارید که بگوید این سیستم چه شکلی است،هرچند شاید شنیدن آن مشکل باشد.
من بیشتر یک روباه طاس هستم تا خاکستری،اما اگر مایل به یادگیری باشید،آماده ام تا به شما بگویم چگونه است.من مهمترین عوامل را می شناسم،و برای کسب این دانش مدتها و سخت تلاش کرده ام.می خواهم به شما کمک کنم تا راه آزمون و خطا را نروید،راهی که برای کسب این دانش مجبور شدم از آن بگذرم.به وسعتی که زندگی راهنمای خط مشی دارد،آن را بارها وبارها خوانده ام.من درک سوق دادن و راندن

62


رفتار انسانی را وظیفه ی خود ساخته ام.من به نیرو محرکه های اجتماعی که برزندگی کنونی شما اثرمی گذارند دقیقاً توجه داشته ام.
مثلاً با کمک به ساخت خط مشی دعوی اُپرا و صدها دعوی دیگر و هزاران زندگی،یادگرفته ام که می توان موقعیت ها را تغییر داد.می توان از دورپیروزی را قاپید.من یاد گرفته ام که هرکس می تواند روی دریای بدون موج پارو بزند،اما کسانی دردریای طوفانی موفق هستند که آگاهانه این کار رامی کنند و می دانند چگونه روی آب شناور بمانند.می خواهم راز موفقیت آنها را به شما بگویم.می خواهم شما هم جزو معدود کسانی باشید که آن را به دست می آورند.مانند شعبده بازی که کارت ها را از رو می چیند و به شما نشان می دهد که چگونه حقه اش را انجام داده است،شاید وقتی ده قانون زندگی را یاد بگیرید و به آن عمل کنید از تغییرشگرف نتایج خود حیرت کنید.
چالش خلق خط مشی برای دادگاه اپرا یک نمونه ی جدید بود که به شما نشان دهم چگونه لبه ی تیزدانش بکار رفت تا یک نتیجه ی مطلوب حاصل شود.من باید خط مشی خاصی می ساختم که مردم را وادار کند تا دیدگاه اپرا را از وقایع مطرح شده بپذیرند.برای این کار،باید می دانستم که چه چیزی برای اعضای هیئت منصفه مهم است وبرچه چیزی تاکید کنم تا آنها را به نتیجه گیری صحیح سوق دهم.همان طور که قبلاً دیدید،تپه ای که قرار بود از آن بالا برویم شیب وحشتناکی داشت،تپه ای که ما را در دام سرزمین گاوداری انداخته بود(حتی چندتن از اعضای هیئت منصفه خودشان گاوداری داشتند!)آن مبارزه ای که من با شوروشوق و همت درپیش گرفته بودم معنایی نداشت.آن خط مشی نمی توانست هیئت منصفه را فریب دهد.این خط مشی باید دوازده آدم اخلاقی و باهوش را وادار

63


می کرد تا برهرگونه وفاداری گمراه شده نسبت به گاوداران میلیونرغلبه کنند وبه حقیقت بپردازند،همان گونه که واقعاً بود.
برنامه ریزی آن خط مشی همان چیزهایی را دربرمی گرفت که شما بدان نیاز دارید تا خط مشی خود را با آن برنامه ریزی کنید.درهرخط مشی که آدمها دخیل هستند،همیشه حداقل دوکار وجود دارد که باید انجام دهید:باید برمقاومت وعذرهای آنها غلبه کنید،وسپس آنها را وادار نمایید تا دیدگاه شما را نسبت به جهان بپذیرند.من درآماریلو باید می فهمیدم که چگونه براین تمایل قدرتمند بشر،"مراقبت از خودی"،غلبه کنم.اپرا یک غریبه بود،کاملاً برعلیه بچه های محل.من متقاعد شده بودم که هیئت منصفه سوگیری آگاهانه ندارد اما عدم آگاهی آنها از سوگیری خود می توانست بالقوه خطرناک تر از دانستن و طرفدار بودن باشد.
من تگزاس را می شناسم و می دانم مردم آن به طورکلی نسبت به کسانی که با آنها زندگی نمی کنند،کار نمی کنند،عبادت نمی کنند،و با آنها بزرگ نمی شوند مشکوک هستند.ما باید باورهای اعضای هیئت منصفه را می شناختیم و سپس آنها را از موضع شان به روش تفکرخودمان سوق می دادیم.قبل از اینکه بتوانید با کسی ارتباط برقرار کنید ابتدا باید اورا بشناسید و بفهمید چه چیزی موجب سرزدن رفتار یا بروز حرکتی درآنها می شود.آنها نیاز دارند تا شباهت های بین شما و ارزشهایتان و خودشان را ببینند.این اساس ایجاد پیوند است.درنتیجه،برای ایجاد رابطه ی مفید باکسانی که امیدواریم درزندگی ما موثر باشند باید به دنبال موارد مشابه بگردیم.چه این رابطه با بچه هایتان باشد،همسرتان،رئیس تان یا دیگران،باید آنها را بشناسید تا سوق شان دهید.باید با حقیقت آنها را قانع سازید که یک دیوانه ی گیج با عقاید عجیب نیستید.

64


برای درک حقیقی فرد،به چه چیزی نیاز دارید؟چه اطلاعاتی حقیقتاً می توانند به شما بگویند که آنها کی هستند؟اگرواقعاً بفهمم که هدف یا دلیل اصلی کسی یا گروهی چیست آنگاه می توانم بفهمم که چه چیزی باید ارائه کنم که برایشان جالب باشد،من حداقل باید بدانم:
1-آنها برای چه چیزی در زندگی شان بیشترین بها و ارزش را قائل هستند؟آیا به قدرت و توانایی بها می دهند یا به دلسوزی و شفقت؟درچشم انداز آنها به زندگی چه چیزی واقعاً اهمیت دارد؟
2-انتظارات و باورهایشان درباره ی اینکه زندگی چگونه عمل می کند و باید باشد،چیست؟
3-آنها چه مقاومت ها یا تمایلاتی دارند-ترس ها،سوگیری ها،تعصب ها؟
4-چه موضع ها یا روش ها یا فلسفه هایی را احتمالاً قبول می کنند یا رد می کنند؟
5-آنها انتظار شنیدن چه چیزی را دارند تا نتیجه گیری کنند که آن فرد اساساً خوب است و می توان به وی اعتماد کرد؟
6-آنها چه نوع چیزهایی را مناسب درنظر می گیرند؟
7-نظرشان درباره ی خودشان چیست؟
8-آنها درزندگی بیشتر به دنبال چه هستند؟
هنگامی که آگاهانه خود را متعهد سازید تا بفهمید چرا و چگونه شما و دیگران کاری را می کنید که می کنید،آنگاه متوجه خواهید شد که مواردی مختلف رفتار افراد مختلف را سوق می دهد.قانون سوم زندگی،مردم کاری را می کنند که ثمربخش باشد،مقوله های مختلف نتایج نهایی را که رفتار را کنترل می کنند،توصیف می نماید،پس من بحث درباره ی آن

65


قانون را کمی به تاخیر می اندازم.اما چند حقیقت مشترک مهم وجود دارد که برای عملکرد انسانی بنیادی هستند.
این مشخصات مشترک دراکثریت موارد بکار می روند و بنابراین باید الفبای دانش شما درباره ی مردم باشند.واضح است که اگر این مشخصات مشترک عملکرد انسانی را بشناسید،می توانید از آنها در برنامه ریزی هدفمند خود برای خودتان و دیگران استفاده کنید.من همیشه از این مشخصات مشترک در تنظیم خط مشی ها استفاده می کنم،که نه فقط هیئت منصفه،که مردم از هرصنفی را شامل می شود.اگر لازم است این چیزها را کف دستتان بنویسید زیرا با تلفیق آنها در کنش های متقابل اجتماعی خود،مسیر زندگیتان تغییر خواهد کرد،همین حالا شروع کنید.ده مشخصه ی مشترک مهم اولیه عبارتند از:
1-مهمترین ترس میان همه ی مردم،عدم پذیرش است.
2-مهمترین نیاز درمیان همه ی مردم،پذیرش است.
3-برای مدیریت موثر مردم،باید این کار را به نحوی انجام دهید که اعتماد به نفس شان حفظ یا تقویت شود.
4-همه-و منظورم واقعاً همه است-حداقل با مقداری نگرانی درباره ی چیزهایی که شخصاً برایشان مهم است به موضع های مختلف نزدیک می شوند.
5-همه-ومنظورم واقعاً همه است-ترجیح می دهند درباره ی چیزهایی صحبت کنند که شخصاً برایشان مهم است.
6-مردم فقط چیزی را می شنوند ودرخود جای می دهند که آن را درک می کنند.
7-مردم کسی را دوست دارند و به او اعتماد می کنند و باورش دارند که دوستشان دارد.

66


8-مردم اغلب به دلایل غیرروشن کارها را انجام می دهند.
9-حتی آدمهای بزرگ هم می توانند کوچک وخرد باشند و اغلب هستند.
10-همه-ومنظورم همه هستند-نقابی اجتماعی به چهره دارند.شما باید ورای آن نقاب را نگاه کنید تا او را ببینید.
شاید شما با خواندن این فهرست با خودتان فکر کنید:"طرف نسبت به مردم بدبین است."نه این درست نیست.من بدبین نیستم؛من واقع بین هستم.فقط به شما می گویم که چگونه است،واگر صادقانه تجربه ی خود را ارزیابی کنید،متوجه خواهید شد که شما هم درست مثل من،گواه زنده ای هستید که این ده نظریه را صحیح می دانید.
این دو فهرست-اطلاعات شخصی که برای شناخت واقعی کسی به آنها نیاز دارید وده مورد ازمهمترین مشخصه های مشترک در میان مردم-دقیقاً همان نوع اطلاعاتی هستند که بدانها نیاز دارید تا مشخص کنید آیا خط مشی زندگی خود را طوری تنظیم کرده اید که می تواند کسی را وادار کند چیزها را به روش شما ببیند،تا به این طریق موفق شوید،یا خیر.چه این خط مشی شامل همسرتان شود،فرزندتان،یک مشتری،یک مقام بانفوذ،یک کارفرما،یک همکار،یا خودتان،اگر از این فهرست ها برای هدایت طرز فکرو رفتارتان استفاده می کنید،یا برنامه ای کار می کند که یک لبه ی تیزبه شما می دهد.
درحقیقت،نادیده گرفتن این"داده ها"درباره ی رفتار بشری یک تفکر غلط است.تفکر غلط می تواند نابودی شما را محرزکند حتی قبل ازآنکه شروع کنید.شکست تصادفی نیست.شما خودتان را مهیای آن می کنید و یا از آن ممانعت می کنید.اگراز این اطلاعات درتلاشهای خود برای

67


کنترل خود و دیگران استفاده کنید،می توانید مانع شکست شوید.حتی استفاده از این دو فهرست به معنای آن است که شما یک خط مشی دارید.اما نقاط تمرکز روی این فهرست ها فقط شروع درک چگونگی عملکرد مردم و بنابراین جهان،است.
این بدان معناست که شما متعهد شده اید تا دانشجوی طبیعت بشری بشوید.این یک جهان اجتماعی است و شما یک جانوراجتماعی هستید.فکرمی کنم این بارسوم است که از زمان شروع به خواندن این کتاب،این نکته را به شما گوشزد کرده ام.اما مقصودم آن است که این نکته را ملکه ی ذهن خود کنید:اگردرک کنید که چرا بقیه ی رمه کاری را می کنند یا نمی کنند و همانی هستند که هستند،آنگاه طعمه ی بی خبری از خودتان یا دیگران نمی شوید.
به شما گفته ام که بقیه ده قانون زندگی به تفصیل بیان خواهند کرد که دنیای ما چگونه عمل می کند.شما باید مایل باشید تا این قوانین را بیاموزید و یک دانشجوی دقیق باشید،هرروز که پیرامون جهان اقدامی می کنید داده ها را گردآوری نمایید تا فراتر از آنچه دراین کتاب آموخته اید،پیش بروید.همه چیز به دیدگاه بستگی دارد.فردا متعهدانه دریچه ی چشم خود را بگشایید و خوب توجه کنید که چگونه مردم رفتار می کنند وچرا.از دو فهرست خود به عنوان محل شروع استفاده کنید تا خودتان و کسانی را که با آنها سروکار دارید درک کنید.
فردا یک آزمایش ساده را امتحان کنید،چند مورد از مشخصه های مشترک فهرست فوق را آزمایش کنید.مشخصه ی شماره2،"مهمترین نیاز درمیان همه ی مردم پذیرش است."می توانند به سادگی آزمایش شود.اگر به رستوران یا مغازه بروید یا درمحل کار ارتباط متقابل با کسی داشته باشید،قبل از ایجاد این ارتباط،مدتی وقت صرف کنید که مستقیماً از او

68


قدردانی کنید.مثلاً بگویید که چقدر سخت کار می کنند و یا چقدر کارشان دشوار است.این کار پیام پذیرش را به آن فرد ابلاغ می کند و شما بلافاصله تغییری مثبت را دردیدگاه آنها و خدماتی که به شما ارائه می کنند،می بینید.
مثلاً اگر دررستورانی هستید و سرویس آن به کندی صورت می گیرد،هنگامی که بالاخره گارسون به طرف شما می آید،سعی کنید چیزی مثل این بگویید:"رفیق،باورم نمی شود که تو مجبوری امروز این قدر تند و تیز کارکنی.بااین سرعتی که تومی روی و می آیی به کفش اسکیت نیاز داری.متشکریم که به ما هم می رسی."با وجود این که ممکن است خیلی سطحی وپیش و پا افتاده به نظر برسد،اما آن را امتحان کنید.فکرمی کنم به این نتیجه خواهید رسید که این ده مشخصه ی مشترک بدون انسجام ودرهم و برهم نیستند.
شما کسانی را که موفق هستند و کسانی که موفق نیستند می شناسید.بررسی کنید که چرا این تفاوت وجود دارد.درجستجوی توضیحاتی برای این تفاوت باشید.
وقتی بچه بودم همیشه خیالبافی می کردم که سوپرمن هستم،خصوصاً تصور می کردم که چشم اشعه ی ایکس او را دارم.شما درمقام یک بچه ی سالم و بالغ،احتمالاً می توانید حدس بزنید که چگونه از آن موهبت خاص می خواستم استفاده نمایم.(نکته:این چشم برای دیدن کسی که درانباری زندانی شده،نبوده است).درهر واقعه ای،آیا این همان چیزی نیست که ما درباره اش صحبت می کنیم:توانایی دیدن چیزی که دیگران قادر به دیدنش نیستند؟شاید به جالبی چشم اشعه ی ایکس نباشد،اما می تواند بسیار مفیدتر باشد.دراطراف ما عملکرد های توانمند دیگری به وقوع می پیوندند،به آنها توجه کنید تا بهره ی هنگفتی حاصل شود.

69


شاید فکر کنید که می خواهم به شما یاد بدهم که چگونه درچیزی دستکاری کنید.درست است.دستکاری کردن فی نفسه چیزبدی نیست.درحقیقت من همین اکنون دارم سعی می کنم که شما را دستکاری کنم.این حرف را بی پرده و آزادانه می گویم،وبه خاطرش عذرخواهی نمی کنم.دستکاری کردن تنها درصورتی بد است که دسیسه آمیز و خودخواهانه باشد و برای گزند رساندن به هدف شما عمل کند.اما اگربتوانم شما را در جهت یادگیری هدایت کنم و سپس عملاً یک مادر،پدر،همسریا فردی موثر شوید،چه چیزبدی در این کار وجود دارد؟این نوع دستکاری چیزخوبی است،خصوصاً که به شما می گویم در این کار شما جلوتر از من قراردارید و عنان کار در دست خودتان است.
حتی مهم تر از داشتن دانشی برای پیش بینی رفتار بشری یا کنترل مردم دیگر،داشتن دانشی است که خود شمارا پیش بینی و کنترل نماید.دانستن این که چگونه یک مدیرمفید برای دیگران باشیم می تواند مفید باشد؛اما یک مدیر کارآمد برای خود بودن بسیارمهمتر است.مسئله ای نیست که کجا یا درچه شرایطی با مردم دیگر مواجه می شوید-چه درخانه ی خود،محل کار یا در بازی-یک مخرج مشترک درهمه ی این موقعیت ها خود شما هستید.
کسی که بیشتر وقت تان را با او می گذرانید،خودتان هستید.کسی که بیشترین نیرو را از شما طلب می کند تا برایش تاثیرگذار باشید و کنترلش کنید،خودتان هستید.کسی که بیشترین نیرو را از شما طلب می کند تا الگوهای رفتاری و مشخصات منفی اش را به حداقل برسانید یا حذف کنید،و کسی که بیشترین نیرو را از شما طلب می کند تا الگوهای رفتاری و مشخصات مثبتش را به حداکثر برسانید،خودشما هستید.چه این مشخصه افسردگی،تزلزل،خشم،بی علاقگی،تنهایی،یا هر تعداد از مشخصات

70


دیگر باشد،شما کسی هستید که باید آن را به حداقل رسانده یاحذفش کنید.انجام این کار به دانش نیازدارد.دانشی درباره ی اینکه چگونه آن مشخصه ی منفی را در خود رشد داده اید،چرا روی آن اصرار می کنید،و مهمتر از همه اینکه،چگونه آن را با مشخصات سازنده و مثبت تر جایگزین سازید.
شما چند بار در زندگیتان به دیگران نگاه کرده و باخود فکر کرده اید که "کاش می توانستم خوشبخت باشم."،"کاش می توانستم اعتماد به نفس داشته باشم"،کاش می توانستم این قدر تنها نباشم"؟اگربا خودتان صادق باشید،مطمئنم که حداقل گهگاه این حرف ها را به خود گفته اید.مهم نیست.هرروز که روز معرکه ای نیست.اما موضوع مهمتر این است که باید بفهمید چگونه ازدرون عمل می کنید،چه چیزی باعث می شود احساسی را که دارید،داشته باشید.
برای درک اهمیت جزو کسانی بودن که آن را به دست می آورند،شما باید فقط حالت دیگری را در نظر بگیرید که اکنون در آن زندگی می کنید.هرچند دانش عکس قضیه بدون شک جهل و فقدان دانش است،اما شق خطرناک تر،حضور تفکر غلط یا اطلاعات غیرصحیح داشتن است.
ما معمولاً این حالت را راحت در دیگران تشخیص می دهیم تا در خودمان.چندبار با کسی روبه رو شده اید که نشانی از ارزشهای مردم ندارد و کوچکترین حساسیتی نسبت به اثرش روی دیگران ندارد؟این ابله با عبارات و رفتار کریه خودش را شرمنده خواهد کرد،و به طور دردناکی از چشمهای گردشده و شوخی هایی که در پشت سرش گفته می شود،بی خبراست.مردم همین لبخند زورکی یا نیشخند را وقتی روی صورتشان دارند که در اطرافشان بوی بد می آید،بااین حال او به غلط فکرمی کند که روی همه اثر گذاشته است.او آن را به دست نمی آورد.

71


اکنون این ابله را با فردی مقایسه کنید که آشکارا روی طبیعت بشری تحقیق و مطالعه کرده است.او ماهرانه و به طورمثمرثمرنوعی واکنش در دیگران القا می کند که راه رسیدن به موفقیت شخصی را هموار می نماید مردم درجستجوی چنین شخصی هستند زیرا می دانند به خوبی با آنها رفتار خواهد کرد؛دیدار او احساس بهتری نسبت به خودشان برجا می گذارد.نتیجه ی اخلاقی این داستان چنین است که وقتی توجه می کنید که دنیا چگونه عمل می کند،توجه خاصی به این مسئله داشته باشید که این دنیا چگونه روی شما اثر می گذارد.
ما نمی توانیم بحث درباره ی دانش را تمام کنیم بدون آن که بستگان درجه یک آن ابله را ذکر کنیم،یعنی علامه های دهر.علامه های دهر تصویر مفیدی از معنای نداشتن روحیه تمایل به یادگیری به دست می دهند.آنها نه تنها برای دیگران مضر و خسته کننده و غیرقابل تحمل هستند،بلکه خودشان هم از فلج شدن خود رنج می برند:اگر همه چیز را می دانند چه لزومی دارد کوچکترین حساسیت و آمادگی را دربرابر فرصت ها برای کسب اطلاعات جدید از خود بروز دهند؟آنها قبلاً همه ی اطلاعات را به دست آورده اند پس دلیلی ندارد که به دنبال بیشتر بگردند.هرتلاشی برای واداشتن آنها برای درنظر گرفتن مطالب تازه بیهوده است،آنها خود را کنار می کشند،مثل لاک پشتی که سرش را در لاکش فرو می برد.آنها نسبت به باورهایی که بس فقیرانه گرد آورده و به شدت بدان معتقدند تعصب دارند و حاضر به یادگیری اطلاعاتی نیستند که با این باورها تناقض دارد.آنها در این حالت فسیل شده اند،به تفکری غلط چسبیده اند و به آن افتخار می کنند.این فلج به نوبه ی خود راه را برای تعصب،پیش داوری و همه حالات یک فکر بسته هموار می کند.آنها با انتخاب اطلاعات غلط درباره ی یک گروه یا نژاد مردمی،خزینه ای از دانش کاذب گرد آورده اند.آن

72


را چون کتاب آسمانی مقدس می شمرند.شعار آنها این است:"همیشه درست نیست اما هرگز به آن شک نمی کنم."این یک مشخصه ی بسیار مشترک بشری است،و طی قرن ها نطفه ی همه ی جنگها و همه ی انواع رنج های بشری بوده است.
به کلامی دیگر،فکرنکنید که این بحث و قانون بکار رفته برای همه است به جز شما.
شما هم یا آن را به دست می آورید یا به دست نمی آورید.یکی از بدترین راه ها برای به دست نیاوردن آن این است که فکرکنید آن را به دست آورده اید،اما به دست نیاورده باشید.دیدگاه ارائه شده در این کتاب را اتخاذ کنید و خود را در مسیر فرایند یادگیری نه قانون بعدی قراردهید،و یکی از اعضای باشگاه"به دست آوردگان "باشید.بیایید امیدوار باشید که آخرین جواب"سام سوسیس"خود را به پرسش زندگی داده اید.
همان طور که دانش قدرت است،نداشتن دانش یا اتکا داشتن به اطلاعات غلط،فلج کننده،مضر وگمراه کننده می باشد.همین حالا مصمم شوید که دانش لازم را جمع آوری خواهید کرد تا بفهمید شما و آنهایی که در اطرافتان هستند،چگونه و چرا کاری را می کنید که می کنید.می توانم تصور کنم که برای عملی ساختن این نقشه،نقطه ی شروعی بهتر از یادگیری نه قانون بعدی نیست.آنها پایه و اساس دانش تان شوند.

73

فصل3:شما خود تجربه ی خودتان را خلق می کنید


کشاورز اشتباه می کند و بذرهای نخود را کج می پاشد؛نخودها اشتباه نمی کنند،امابالا می آیند و نحوه ی عمل او را نشان می دهند.
(رالف والدو امرسون)
قانون زندگی 2:شما خود تجربه خودتان را خلق می کنید
خط مشی شما:مسئولیت زندگی خود را تصدیق و قبول کنید.نقش خود را در ایجاد نتایجی که زندگی شما هستند،درک کنید.یاد بگیرید چگونه بهتر را انتخاب کنید تا بهتر را داشته باشید.
این قانون ساده است:شما مسئول زندگی خود هستید.خوب یا بد،موفق یا ناموفق،شاد یا غمگین،عادلانه یا غیرعادلانه،شما مالک زندگی خود هستید.
شما اکنون مسئول هستید؛شما همیشه مسئول بوده اید؛شما همیشه مسئول خواهید بود.این حقیقت وجود دارد.من این مطلب را به عنوان یک قضیه ی کلی بیان نمی کنم.نمی خواهم آن را به صورت یک فرضیه بیان کنم.می خواهم بگویم که شما نتایج را درزندگی خود ایجاد می کنید،نه گاهی اوقات،بلکه همیشه.اگر شغلتان را دوست ندارید،مسئول هستید.اگر اضافه وزن خود را دوست ندارید،مسئول هستید.اگر به جنس مخالف اعتماد ندارید،مسئول هستید.اگرخوشبخت نیستید،مسئول هستید.شرایط زندگی شما هرچه که باشد،قبول این قانون دال برآن است که شما دیگر نمی توانید از زیر این مسئولیت شانه خالی کنید که چرا و چگونه زندگی

75


شمادراین طریق سیرمی کند.وپذیرش این مسئولیت بدان معنا نیست که شما فقط بگویید:"بسیارخوب،من مسئول هستم."
اجازه بدهید به شما بگویم چرا این مطلب این قدرمهم است.اگر مسئولیت را قبول نکنید،هرمشکل خود را به نادرستی تشخیص می دهید.اگر تشخیص اشتباه بدهید،بدعمل کنید،چیزی بهتر،ساده تر و روشن تر نمی شود.حتی اگر فکرکنید که این امکان وجود ندارد تا بین مشکلاتتان و خودتان ارتباطی برقرار کنید،فرض نمایید که حق بامن است و برای نقش خود در مشکلات کمی تامل کنید.به شما قول می دهم مثمرثمرخواهد بود.به من اعتماد کنید.
ازآنجا که این قانون مطلقاً حقیقت دارد-زیرا به این شکل است که دنیا عمل می کند،دوست داشته باشید یا نداشته باشید-آنگاه مقاومت یا انکارتان دربرابر این قانون شما را درقلمرو وهم و خیال نگه می دارد.شما با متقاعد ساختن خود که قربانی هستید،عدم پیشرفت،عدم بهبود و پیروزی را تضمین کرده اید.مبارزه ی شما دربرابر مسئولیت پذیری مانع از آن خواهد شد که مصمم شوید و در راه کنترل زندگی خود اقدامی کنید.اگر واقعاً می خواهید تغییرکنید،و واقعاً تصدیق می نمایید که شما خود تجربه ی خودتان را ایجاد می کنید،پس باید آنچه را که انجام داده و نداده اید تا نتایج مطلوب حاصل شود،تجزیه و تحلیل کنید.تصدیق حقیقی مسئولیت پذیری بدان معناست که شما باید مایل باشید تا سئوالاتی نظیر موارد زیر را ازخودتان بپرسید:
کدام شرایط زندگی را دوست ندارم؟
چگونه موقعیت زندگی ام را اداره کردم که مسائل آن گونه رخ دادند؟
چه کاری کردم تا نتایج میسرشوند.من می پذیرم که خودم آن کسی هستم که این کار را انجام داده است،پس این کار چه بوده است؟

76


آیا نابخردانه اعتماد کردم؟
آیا نشانه های مهم هشداردهنده را گم کردم؟
آیا نتوانستم آنچه را که می خواهم به وضوح مشخص کنم؟
آیا خودم را گول زدم زیرا می خواستم حقیقت داشته باشد؟
کدام انتخاب ها را برگزیدم که مستقیماً منجربه نتایجی شده که نمی خواستم؟
آیا فردی اشتباه یا محلی اشتباه را انتخاب کردم؟
آیا آنچه را انتخاب کردم که نتیجه ی اشتباه داشت؟
آیا زمانی نادرست را انتخاب کردم؟
آیا نتوانستم اقدام لازم را انجام بدهم؟دراین صورت،این عمل چه بود؟
آیا نتوانستم ازخودم پشتیبانی کنم و حقوقم را مدعی شوم؟
آیا نتوانستم از خودم بپرسم که چه می خواهم؟
آیا نتوانستم خودم را به اندازه کافی ملزم کنم؟
آیا نتوانستم موقرانه و محترمانه با خودم رفتار کنم؟
حالا چه کاری باید بکنم تا تغییر کنم؟
آیا باید با رفتارهای جدیدی شروع کنم؟
آیا باید رفتارهای قدیم را کنار بگذارم؟
دراینجا باید زمان را مطرح کنیم،زیرا از شما می خواهم درک کنید که چه چیزی در خطر است.اگرنتوانید این قانون را قبول کنید و همچنان براین باور باقی بمانید که حق با شماست پس مشکل به وجود آمده تقصیرشما نیست،آنگاه نمی توانید تغییری ماندگار و معنا دار درزندگی خود ایجاد کنید.
اجازه ندهید که این معنا فقط درحد کلمه در این کتاب باقی بماند.

77


طوری کتاب را بخوانید که انگاردارم با شما حرف می زنم:اگردرهربخش از زندگی خود،خشمگین هستید،ناراحتید،یا به نوعی ناامید هستید،پس شما این احساسات را پذیرفته اید و مسئول حضورآنها درزندگی خود هستید.
برای بازی کردن نقش قربانی بیش از یک راه وجود دارد.شما می توانید اصرار داشته باشید که کسی نسبت به شما بدطینی کرده،بی انصافی کرده یا زشتی کرده است.شیوه ای دیگر-درواقع شایع ترین شیوه-این است که شما در فرضیه ی خود محق باشید،آنهایی که با شما مخالف هستند اشتباه می کنند،و بنابراین تقصیرشما نیست که امور در وضعیت بغرنج و دشوار قرار گرفته اند،اما بازهم این شما هستید که این مشکل را پذیرفته اید.سئوال من ازشما این است:"اگر این قدرحق دارید،اگراین قدرباهوش هستید،پس چرا نمی توانید نتایج دلخواه خود را ایجاد کنید؟"
شما می توانید پاسخ بدهید:"آنها اصلاً گوش نمی کنند."ومن باز می گویم که شما این حقیقت را پذیرفته اید که آنها گوش نمی کنند.این حقیقت که آنها گوش نمی کنند نتیجه ی مستقیم عدم توانایی شما در وادار کردن آنها به گوش دادن به شماست.
جمع بندی:شما قربانی نیستید.شما موقعیت هایی را که درآن هستید ایجاد می کنید؛شما احساساتی را که از آن موقعیت ها ناشی می شوند،بوجود می آورید.این یک فرضیه نیست؛زندگی است.شما باید بخواهید تا از موضع خود تغییرمکان دهید و اما هرقدردشوار یاغیرمتعارف به نظر برسد،این حقیقت را بپذیرند که شما مالک مشکل خود هستید.این خبرتماماً بد نیست.پذیرش نقش خود در مشکلاتتان،تایید این که مسئول هستید،بدان معناست که آن را به دست می آورید.این بدان معناست که

78


شما درک می کنید که راه حل ها در درون خود شما نهفته اند.درحالی که کسان دیگر هنوز به سرزنش دیگرانی می پردازند که مسئول نتایج درزندگی آنها نیستند،شما می توانید مثل موشک لیزری هدایت شده به سوی هدف بروید و بنابراین فقط روی چیزهایی کارکنید که حقیقتاً زندگیتان را تغییرخواهند داد.این حالت یک امتیاز شگرف درشروع بازی به شما می دهد.بگذارید امروز یک بانک آماده باش برایتان باشد.برای یافتن پاسخ به جای اشتباه نظرنیفکنید.
عدم پذیرش این قانون معامله ی ما را بهم می زند.لطفاً نگویید:"بسیارخوب،من شروع می کنم تا تجربه ی خودم را بسازم."البته این تفکر درجهت درست است اما هنوزکافی نیست.شما به این حقیقت رسیده اید که قبلاً و همیشه تجربه ی خود را در این زندگی خلق کرده اید.اهمیت این ادراک آن است که وقتی به گذشته ی خود نگاه می کنید،باید واقعیت را مجدداً پیکربندی کنید،آن را تصحیح کنید،واین کاربا قبول مسئولیت نتایج حاصل می شود.شما باید درک کنید که چه انتخاب هایی منجربه چه نتایجی می شوند.چگونه درراهی که درپیش گرفته اید رفتار می کنید؟
تکلیف4:اگر قصد دارید زندگی تان را از موضع مسئولیت پذیری مرور کنید،باید گذشته ای را که قبلاً به عنوان یک قربانی قالب بندی کرده اید،حداقل درذهنتان،دوباره ارزیابی نمایید.در اینجا دفترچه شرح وقایع خود را باز کنید و روی مراحل مختلف زندگی تان فکرکنید،پنج مورد از مهمترین مواقع زندگیتان را شناسایی کنید که فکرمی کرده اید درآن قربانی شده اید یا به نوعی غیرمنصفانه با شما رفتارشده است.این موقعیت ها را با جزییات کافی توصیف کنید تا بتوانید احساس خود را درهر مورد دریافت نمایید.هنگامی که این کاررا انجام می دهید،زیرهرپنج موقعیت جای کافی بگذارید تا بعداً مطالب لازم دیگر را یادداشت نمایید.

79


اکنون از شما می خواهم مشخص کنید که در هریک از این موقعیت ها چگونه مسئول نتایج بدخود بوده اید وآن را درجاهای خالی بنویسید.شایدکاری بوده انجام داده اید،یا کاری که نتوانسته اید انجام دهید،شاید روشی بوده که خودتان آن را برای اخذ نتیجه به کار گرفته بودید،یا عدم تشخیص علائم هشدار دهنده ی خاص بوده است.هرچه که باشد،با ارزیابی مجدد پنچ مورد مهم درزندگی تان که مطمئنید درآن قربانی دنیایی بوده ایدکه ناعادلانه بوده یا شما را درک نکرده است،موضع جدیدتان را تمرین کنید.این را به عنوان یک تمرین سطحی یا یک کار وقت گیربیفایده تلقی نکنید.شروع یک زندگی با مسئولیت بدان معناست که شما دارید به عنوان یک فرد مسئول فکرمی کنید.این تمرین در تنظیم خط مشی ها برای زندگی آینده ی شما مهم خواهد بود،در این خط مشی ها یعنی شماروی صندلی راننده نشسته اید ونه درعقب اتومبیل،قسمت مسافر.
اثر بلافصلی که می خواهم این قانون داشته باشدآن است که باعث شود شمااز یک نقطه صحیح به راه حل های مشکل خود نگاه کنید،نه از یک میلیون نقطه ی غلط.شمانیازدارید که دیگر نگویید:"چرا آنها این کاررا با من کردند؟"اما بگویید:"چرا با خودم این کار را کردم؟کدام رفتار،تفکر وانتخاب ها راباید تغییر بدهم تا نتیجه ای متفاوت به دست بیاورم؟"همان گونه که روند سئولات نشان می دهد،شما قبلاًتجربه خود را ایجاد کرده اید،خوب یابد.حالا که این را می دانید،حالاکه آگاهانه به آن اعتراف کرده اید،می توانید فعالانه وهدفمند بخواهید تا آن نتایج وتجاربی را ایجاد می کنید،تغییردهید.
درحالی که این کتاب را ادامه می دهیم،زندگی شما را با طرح نقشه ای ،ایجاد وآماده می سازیم؛ماروش هدفمند شما را برای زندگی

80


کردن وکسب نتایج دلخواه ایجاد می کنیم.شناخت مسئولیت پذیری خودتان یک بلوک ساختمانی حیاتی دراین خط مشی است.این آگاهی را درعمق روح تان فروببرید،ازهمین حالا شروع کنید.این عزم و تصمیم را در روشی که وقایع زندگیتان را تحلیل می کنید،نشان دهید.سپس به جلو بنگرید،آن را در انتخاب هایی که خواهید کرد،بیان کنید.
به آن جایی که باید متمرکزبمانید:به انتخاب ها ورفتارهای خودتان درموقعیت های مختلف.اگر این کار را بکنید دیگر از خودتان نمی پرسید که چرا زندگیتان این گونه است؛بلکه از خود می پرسید:"چرا که نه؟چطور می توانست طور دیگر باشد؟"وقتی قوانین زندگی را که زندگی شما را کنترل می کنند وبه شکلی که هست می سازند،درک کنم که چرا افسرده ام؛می توانم درک کنم که چرا متعادم؛می توانم درک کنم که چرا سه بار ازدواج کرده ام؛می توانم درک کنم که چرابه این شغل نکبت چسبیده ام.من اصولی را که سرنوشتم را محرز می کردند نمی شناختم،اما اکنون می دانم ومی توانم آنها را اتخاذ نموده وسیستم را به راه بیندازم.من خودم را برای شکست برنامه ریزی کرده بودم نه برای موفقیت.اما دیگر بس است."
می دانم که این خط فکری با تفکر سنتی ومرسوم ما در تضاد است.قطعاً با هر توضیح رفتاری که اخیراًجامعه به ما ارائه داده است،متناقض می باشد.بطور کلی،کاری ساده تراست که به خود بگویید همه چیزتقصیر والدینم است،یا تقصیر همسرم،معلمم،همکارم،یا بد شناسی ویا هرنوع واکنش منفی از جهان هستی.وقتی می گوییم راحت تر است که هرکس دیگر را مقصر جلوه بدهیم،منظوراین است که راحت تر است که مسئول

81


نباشیم.راحت تراست که کس دیگر مسئول باشد-به این طریق لازم نیست چیز دیگری از خود بخواهید زیرا یک قربانی هستید.
انبوهی ازکتابها درباره ی خانواده های مسموم،خانواده های ناهنجار،وعواقب سوء رفتاردردوران کودکی اعم از جنسی،لفظی یا جسمی،صحبت می کنند.این کتاب ها به شما می گویند که دوران کودکیتان از شما دزدیده شده است وکودک درون تان حبس شده ومی خواهد بیرون بیاید.اما وقتی این چیزها را می خوانیم آنها را به نوعی تحریف می کنیم واین پیام را می گیرید که مسئول نیستیم،وخیالمان راحت می شود-حداقل برای مدتی.ما ناامیدانه می خواهیم این کتابها را باورکنیم،زیرا ظاهراً بارمان راسبک تر می کنند.ظاهراًحسی سطحی به ما می دهند زیرامی گویند:"من مسئول هستم"گیج کننده است.شما قطعاًبه عمد درکار خود کارشکنی نمی کنید،پس کسی که در کنارتان است باید سرزنش شود.وقتی ادعا می کنید که کسانی دیگر در این اشتباه دخیل بوده اند،هیچ کس نمی تواند با شما بحث کند.شما رنجیده اید؛کسی مسبب آن بوده است؛اوباید سرزنش شود نه شما.علاوه براین شما هرگز به خود آسیب نمی رسانید.این حرف به نظر ناشی از یک عقل سلیم است اما اصلاًاین طور نیست.اگرشما فردی بالغ باشید،ومستقل زندگی کنید،دچارجنون نیستید،مبتلابه تومار مغزی یا اختلال های فکری غیرارادی دیگرنیستید،پس مسئول هستید.
اگر قبول این مطلب را واقعاً دشوار بدانید که تنها نیستید.اکثریت قریب به اتفاق بیمارانی که درمان شان کرده ام،شرکت کنندگان درسنیمار هایم ودوستانی که سرشان را روی شانه ام گذاشته اند وگریه کرده اند،ویا کسانی که به نوعی از مشورت خواسته اند همگی کسی یا چیزدیگری را به خاطر بدبختی شان سرزنش کرده اند.اما شما نباید

82


هدف راگم کنید.اهمیتی ندهید که چقدر ترسناک وناخوشایند به نظر می رسد،اگر واقعاً یک لبه ی تیز می خواهید،اگر واقعاً می خواهید خودتان را با حقیقت این قانون مطابقت بدهید،باید واقع بین با چشمهایی نافذ باشید که همه چیزرا همان گونه که هست می بیند نه آن طور که دوست داردباشد.درغیر این صورت کارایی خود را از دست می دهید؛در جستجوی سئوال ها وراه حل های خود گمراه می شوید.
مسئله این است که سرزنش دیگران درعمق طبیعت انسان ریشه دوانده است؛این یک صیانت از نفس بنیادی است که تلاش کنیم از مسئولیت بگریزیم.شما نمی خواهید مسئولیت کارها را بپذیرید،پس به هر افراطی در دلیل تراشی وتوجیه دست می زنید تا توضیح دهید که چرا مسئول نیستید.این حالت خصوصاً درمواقعی صحت دارد که درباره ی مسائل عاطفی زندگیمان صحبت می کنیم .دراین باره فکر کنید.چند بار شنیده اید که کسی را که تجربه طلاق را داشته است همسرخود به عنوان آدمی پست،ظالم،خبیث وعامل همه ی بدبختی های زندگی مشترک خود توصیف کرده باشد؟وقتی که خشم یا رنجش وارد این آمیزه می شود،واقعیت وجودی شما تسلیم صیانت نفس می شود.ضمن این که به شدت دیگران را سرزنش می کنید،مهارتهای خود تشخیصی از کار می افتند.بهترین شانس شما برای کنترل واقعی زندگی تان این است که همین الان این تفکر را متوقف سازید.سعی نکنید که مسئولیت را جایی دیگر بگذارید،یا تلاش هایتان را برای برنده بودن نابود نسازید.
تصور کنید که کلید هایتان گم کرده اید وتمام خانه را به دنبال آن می گردید.شما هرکشو،جیب،گوشه وکنار،بالا وپایین را می گردید.برای یافتن این کلید ها هر کاری که لازم باشد می کنید.حالا فرض کنید که کلید ها در واقع داخل اتومبیل تان باشد،نه درخانه.اهمیتی ندارد چقدر

83


سخت وچقدرکامل وچقدرطولانی خانه راجستجو می کنید،هرگز کلیدها را در خانه پیدا نخوهید کرد،زیرا آنجا نیستند.به همین ترتیب،وقتی می خواهید علت مشکلات خود را دردیگران پیدا کنید،هرگز آنها را نخواهید یافت،زیرا آنجا نیستند .آنها درخودتان هستند.
دریک جهان رقابتی،صرفاً پذیرش جوابگویی ومسئولیت می تواند متفاوت باشد.وقتی می دانید که هرکس جزخودتان شما را از این مخمصه بیرون نمی آورد،آنگاه دیگر چابلوسی وتملق نمی کنید،به دنبال راه حل جادویی نمی گردید،وشروع می کنید به کارکردن روی مشکلات خود.
شما هرگز نمی توانید باسرزنش دیگران مشکلاتتان را حل کنید.این کاربازنده هاست.فقط به خاطر اینکه اعتراف به این حقیقت دشواراست از خود یک هالو نسازید.اگر قرار باشد که کسی را به خاطر افتضاحی که به بار آورده اید سرزنش کنید،آن شخص خود شما هستید.هر قدرزودتر این را قبول کنید زودتر زندگیتان بهترمی شود.بیاید با آن روبرو شوید.قطع نظر ازکسانی که باید سرزنششان کنید:
شما انتخاب کردید
شما خواستید که ارزشش رانداشته باشید
شما آن کلمات راگفتید
شما ترک کردید
شما دیوانه شدید
شما اجازه دادید که آنها برگردند
شما بچه شدید
شما رویاهایتان رافروختید
شما باخودتان آن طوررفتارکردید
شما اجازه دادید آن طور باشما رفتار کنند
شما اجازه دادید آن زن خیابانی آنجا پرسه بزند
شما می خواستید بروید
شما آن سگ لعنتی را می خواستید
شما آن را در یخچال جا گذاشتید
شما به آن شیاد اعتماد کردید
شما آن شب صندلی عقب نشستید
شما آن را خوردید

84


شما آن احساسات را انتخاب کردید
شما از او خواستید
شما با او ازدواج کردید
شما باورش کردید
شما صورتش را خراشیدید
شما او را دعوت کردید
شما به آنها اجازه دادید تا تشویق تان کنند
شما او را راه دادید
من نمی خواهم خشک و متعصب و تکراری باشم،اما واقعاً می توانم درک کنم که این دیدگاه چگونه چنگال خود را برگریبانتان می فشرد.قبول و تصدیق این قانون بدان معناست که ازخط مشی درجه یک زندگی خود جدا می شوید.اگر قبول این مطلب برایتان سخت و غیرمنصفانه به نظرمی رسد،باید یک نکته ی مهم را درباره ی این قانون بدانید:من نگفتم که شما باید سرزنش شوید.گفتم شما مسئول یا پاسخگو هستید.برای این که سزوار سرزنش باشید باید عمداً آن اعمال را انجام داده باشید و یا بابی مبالاتی عواقبش را در نظر نگرفته باشید.برعکس،مسئولیت پذیری صرفاً بدان معناست که شما کنترل خود را دردست داشته اید.مسئولیت پذیری یا پاسخگویی برعمد یا بی اعتنایی دلالت ندارد.فقط می گوید که شما آن کار را کردید،یااجازه دادید انجام شود،حال هرنتیجه ای دربرداشته باشد.
اگربا دوستانم بازیهای خرکی دراتاق بکنم،باجفت پا روی صندلی بپرم و صندلی بشکند،حداقل بی توجهی خود را نسبت به حق مالکیت نشان داده ام.من مسئول آن خرابی هستم و به حق می توانم به خاطرش سرزنش شوم.حالا فرض کنید که من فقط روی صندلی نشستم و صندلی شکست.من مسئول آن خرابی هستم.من از آن صندلی درست استفاده کردم و عمدی برای خرابی آن نداشتم،پس نباید به خاطرش سرزنش شوم که گویی از روی بدخواهی آن را خراب کرده ام.اما باز هم مسئول هستم.

85


پس نمی خواهم بگویم که رفتارهای ناموفق یا انتخاب های ناموفقی که شما درزندگی اتخاذ می کنید شما را قابل سرزنش می سازند.فقط می خواهم به شما بقبولانم که انتخاب گزینه ها باشماست و شما دخیل در رفتار هستید،و بنابراین شما و فقط شما مسئول آن نتایج هستید.
گفته ی مایا آنجلوس را به یاد بیاورید:"شما کاری را کردید که می دانستید چگونه باید انجامش دهید و وقتی بهتردانستید بهترعمل کردید."این چیزی است که دراین نقطه می خواهم درخود ارزیابی شما باشد.هرکاری که درگذشته انجام داده اید،براین اساس بوده که می دانستید چگونه باید آن را انجام دهید:شما آن کار را کردید،شما مسئول آن هستید،و شما پاسخگوی آن هستید.امیدوارم که در ادامه ی کار،شما بهتر بدانید و بهترعمل کنید.درهر حال،شما مسئول هستید و خواهید بود.
درباره ی آنچه دردوران کودکیم رخ داده است،چه؟می توانم درک کنم که برخی از حقایق،برخی ازحقایق وحشتناک،هنگامی رخ داده اند که ما بچه بوده ایم.نمی خواهم بگویم که ما درزمان کودکی،همه ی آن وقایع و شرایط زندگیمان را انتخاب کرده ایم.ما والدین مان را انتخاب نکردیم.ما به این خاطر که مورد بدرفتاری،تجاوز یا آزار قرارگرفته ایم مسئول و یا پاسخگو نیستیم.آنچه می خواهم بگویم این است که ضمن این که شاید درکودکی آگاهی و قدرت نداشته اید تا انتخاب های خاصی داشته باشید،و بنابراین مسئول و پاسخگوی آن وقایع نیستید،اما درمقام یک فرد بالغ،شما توانایی انتخاب واکنش های خود را نسبت به آن شرایط و وقایع دوران کودکی دارید.شما باید این فرض قضیه را بپذیرید که تنها زمان،حال است.گذشته تمام شده و آینده هنوز رخ نداده است.اکنون به عنوان یک فرد بالغ نشسته اید،شما و فقط شما می توانید واکنش های خود را نسبت به وقایع گذشته ی زندگیتان انتخاب کنید.

86


اگر به طرزی غم انگیز در کودکی مورد خشونت و بدرفتاری قرار گرفته اید،آمار به ما می گوید این عمل احتمالاً توسط یکی از اعضای خانواده یا یک دوست معتمد صورت گرفته است.این بدان معناست که خشونت های متعدد-جسمی،روحی،عاطفی-به طور هم زمان رخ داده اند.اگر درقالب زمانی حال،شما بخواهید که به خاطر آن وقایع احساس ناخوشایندی داشته باشید،به کسی اعتماد نکنید،ازایجاد صمیمیت با همسالان خود بگریزید،آنگاه مالک آن انتخاب هستید و مسئول نتایج آن درزندگی بزرگسالی خود.
آیا منصفانه است که چنین اتفاقی برای شما بیفتد؟خیر.آیا این منصفانه است که شما مجبورباشید با آن کلنجار بروید؟خیر.آیا این منصفانه است که مجبور باشید با آن زندگی کنید و تا بقیه ی عمر آن را مهار کنید؟خیر.آیا به هرحال شما مسئول چگونه زیستن خود و مهار کردن آن نیستید؟قطعاً.
من فرض می کنم که جوابگویی شما هم یک خبرخوب است و هم یک خبربد.خبر بد این است که بار روی دوش شماست.خبرخوب این است که انتخاب باشماست.
ما کمی درباره ی رفتار اپیدمی صحبت کردیم.پاسخگویی در برابر زندگی به طوراعم،وپاسخگویی در برابر رفتار اپیدمی به طوراخص،از طریق یکی از این دو راه مطرح می شود.رویاها،نقشه ها،فرصت ها وشأن وجود دریک چشم برهم زدن می توانند از بین بروند یا کاهش یابند،هربخش در هر برهه ی زمان.من شاهد اولین نوع پاسخگویی بوده ام،هم دردادگاه و هم در زندگی.در دادگاه،درآن فاصله ی زمانی که رای دادگاه خوانده می شود،نتایج همه ی آن انتخاب های بد سرانجام تحقق می یابد.پاسخگویی دریک ضربه ی قاطع چکش قاضی درهم می ریزد و آزادی از دست می رود یا بخت ها عوض می شوند.این حالت بسیارغم انگیز و حتی تماشایی است.سرفصل خبرها آن را فریاد می زند،همه ی دنیا شاهد هستند.

87


بعد ازاین که حریصانه عنوان سرفصل را می خوانیم،سرمان را با تاسف تکان می دهیم و به دنبال زندگی خودمان می رویم.اما برای کسانی که مسئول آن انتخاب های بد بوده اند،به خاطر نداشتن یک خط مشی مناسب،زندگیشان هرگز مثل قبل نیست.من این حالت را در زندگی هم دیده ام.جایی که سرنوشت ها ظاهراً دریک لحظه تغییرمی کنند.ماشه ای توسط یک عاشق خشمگین کشیده می شود؛خلبانی تصمیمی ضعیف می گیرد؛مرد جوانی پس از یک مهمانی مشروبخوری و فلج کننده،نامزد خود را در ارابه ی مرگ می بیند.پاسخگویی سریع،ناگوار و گریزناپذیراست.
اما نوع دوم پاسخگویی هم وجود دارد،نوعی که شاید آن را بشناسید.این پاسخگویی بسیار آهسته تر و بی صداتر از نوع اول است،موذیانه و غافلگیرانه با تمام ظرافت خود وارد می شود،ولی همان قدرمصیبت و فاجعه است.این پاسخگویی طولانی است وهرروز زندگی را تحلیل می برد.دوربین های تلویزیونی حضورندارند تا جزییات را پخش کنند؛گزارشگران روزنامه ها حضور ندارند تا با شتاب آن را بنویسند.هیچ رویدادی دراین زنجیره آن قدر غم انگیز نیست که یک بانگ هشدارباش باشد.تنها شاهد شما هستید.بانگاهی به انتخاب های بد عمر خود،می فهمید که شما رضایت داده اید و راکد و ساکن ایستاده اید و تماشاگر از بین رفتن رویاهایتان بوده اید و به یک زندگی یکنواخت تن درداده اید.طی هفته ها،ماهها وسالها،این سئوال ها مثل خوره به جان شما افتاده اند:"چطور توانستم با خودم این کار را بکنم؟"،"چطور کارزندگیم را به اینجا کشاندم؟"چه برسرزندگیم و نقشه هایم آمد؟"،"چرا در چنین مسیر یکنواخت و کسل کننده افتاده ام؟"این نوع دوم پاسخگویی مخفیانه مثل طوفانی بی صدا اما کوبنده،زندگی تان را ویران می کند.

88


از آنجا که قانون پاسخگویی بسیار بنیادی ومهم است،و بسیار تعیین کننده،بیایید روش واقعی آن را بررسی کنیم،روشی که شما تجربه ی خود را ایجاد می کنید.شما با انتخاب های روزانه خود تجربه تان را ایجاد می کنید.این انتخاب تجربه ی شخصی شما را خلق می کند زیرا با هرانتخاب نتیجه ای مشخص ایجاد می شود.خصوصاً:
-وقتی رفتاری را انتخاب می کنید،نتایج را انتخاب کرده اید.
-وقتی افکاری را انتخاب می کنید،نتایج را انتخاب کرده اید.
-وقتی که افکار را انتخاب می کنید،فیزیولوژی را انتخاب کرده اید.
هرانتخابی که دراین جهان برمی گزینید،نتایجی دارد.آن نتایج با تجربه ای که در این جهان دارید انباشته می شود.آن نتایج تجربه ی شما هستند.اگررفتاری احمقانه را انتخاب کنید،احتمالاً نتایجی منفی و شدید را تجربه می کنید.اگر زندگی بی مبالات وبدون درنظرگرفتن ایمنی شخصی را انتخاب کنید،نتیجه ی احتمالی درد و صدمه را انتخاب می کنید.اگر رفتار تحمل یک الگوی منحرف و مخرب را انتخاب کنید،آنگاه نتیجه ی درد و رنج را در زندگی عاطفی خود انتخاب می کنید.اگر رفتار اعتیاد به الکل و مواد مخدر را انتخاب کنید،آنگاه تجربه ی دنیای سیاه و چندش آور را ایجاد می کنید.
افکار شما هم رفتار هستند.انتخاب افکار به تجارب شما کمک می کند زیرا هنگامی افکار خود را انتخاب می کنید،نتایجی را انتخاب می کنید که با آن افکار همراه هستند.اگرافکاری را انتخاب کنید که شما را خوار و تحقیر کنند،آنگاه نتایج عدم اعتماد به نفس و احترام به خود را انتخاب می کنید.اگر افکار آلوده به خشم و تلخی را انتخاب کنید،آنگاه تجربه ی بیزاری و گریز،تنهایی و خصومت را انتخاب می کنید.

89


وما نمی توانیم نتایج را بدون ذکر ارتباط ذهن-بدن بحث کنیم.هنگامی که افکارتان را انتخاب می کنید،وقایع فیزیولوژیکی را که با آن افکار همراه هستند نیزانتخاب می کنید.برای هرفکری که دارید،یک واقعه فیزیولوژیکی هماهنگ با آن فکر رخ می دهد.تصورکنید که یک ترشی خیارشور ترد با عطر شوید را گازمی زنید.بوی سرکه و شوید مطبوع است.صدای اولین گاز به این خیارشورترد وتند را گوش کنید.طعم سرکه و شوید را دردهان تان حس کنید.چه اتفاقی می افتد؟حدس می زنم که بزاق دهانتان ترشح شده است.یعنی شما یک تغییرفیزیولوژیکی را در دهانتان تجربه می کنید.
مثالی دیگر:به شبی فکرکنید که در یک خیابان قیرگون قدم می زنید،یا شاید در یک پارکینگ سوت وکور وتاریک به طرف اتومبیل تان می روید.ناگهان از پشت سرتان صدایی می شنوید.بلافاصله بدنتان عکس العمل نشان می دهد.موی بدنتان سیخ می شود.ضربان قلبتان به شدت تندتر می زند.گوش بزنگ می شوید،گویی همه ی بدنتان یک عصب منقبض است.هیچ کس به شما دست نزده است،هیچ کس کاری با شما نکرده است،شما فقط با یک فکر متقاعد شده اید،و این فکر این بود:"من درخطرم."افکار انتزاعی این قدرت را دارند تا وقایع فیزیولوژیکی شگرف و ملموس ایجاد کنند.بی تجربگی است اگرارتباط بین واکنش های فیزیولوژیکی و هر تفکری را انکار کنیم.
دراینجا ارتباط قدرتمندی وجود دارد.فیزیولوژی شما سطح انرژی و عمل شما را معین می کند.اگرگفتگوی درونی شما منفی و ناچیز شماری خود باشد،آنگاه فیزیولوژی که همزمان رخ می دهد همان قدر منفی خواهد بود.افکار ناامیدانه ی شما انرژی و عمل را سرکوب می کند.بدن شما آن پیام کامپیوتری مرکزی را تایید خواهد کرد.شما از نظر روحی،رفتاری و

90


فیزیولوژیکی خودتان را برنامه ریزی می کنید تا درمسیر معین زندگی کنید.
فکر کنید که این افکار باچه قدرتی شما رابرنامه ریزی می کنند.همه ی ما درطول روز با دیگران گفتگو می کنیم،اما فعال ترین و منسجم ترین گفتگوی ما گفتگویی است که با خودمان داریم شاید دریک روز با ده نفر مختلف باشیم،اما در تمام روز و هرروز با خودمان هستیم.ما بیش ازهرکس دیگر در زندگی با خودمان حرف می زنیم و خودمان را برنامه ریزی می کنیم.بعضی از آدمها نوارهایی دارند که بارها بارها آن را در سرخود تکرار می کنند.این نوار ازاول تا آخر اجرا می شود و دوباره انگارکه دریک دوره متناوب قرار دارد،ازاول شروع می شود.اگرآن تک گویی درونی-همان تک سخنگویی خود برنامه ریزی کننده-منفی باشد،جای تعجب نیست که عملکردمان ضعیف باشد.اگرگفتگوی درونی شما حاوی حرف های منفی باشد،موانعی برای خودتان ایجاد می کنید که به آن نیازی ندارید.برخی از این عبارات منفی از این قرارند:
من به اندازه کافی باهوش نیستم
این آدمها جالب تر و مطلع تر از من هستند
من مثل بقیه ی آدمها خوب نیستم
من نمی توانم موفق شوم
من همیشه تسلیم می شوم
اهمیتی ندارد که چکار می کنم هیچ فرقی نمی کند
آنها فکر خود را تغییرمی دهند واز نو می سازند اما من نمی توانم آن را تغییر دهم
من فقط زندگی یکنواخت و همیشگی خود را دارم.هیچ وقت چیزی فرق نمی کند

91


آنها می فهمند که من چقدر مالیخولیایی هستم
من یک زن هستم،آنها به حرف یک زن گوش نمی دهند
من برای این کار بیش از حد جوان هستم
من برای این کار زیادی پیر هستم
تکلیف5:همین الان روی یک کارت و همچنین دردفتر وقایع خود،فهرست ده نوار منفی مهم خود را بنویسید.این کارت را همراه خود داشته باشید.هروقت صدای نوار دیگری را درخودتان شنیدید آن را هم روی این کارت بنویسد.شاید بهنگام سازی این کارت را طی روزها مفید بیابید.خودتان را بررسی کنید و ببینید چند باردرطول روز این نوارها را اجرا می کنید.دفعه ی بعد این کارت را نخوانید و آن را انجام ندهید.نوشتن آن یک عامل کلیدی تجربه ی یادگیری است.
ما به طور کلی درباره ی این حقیقت صحبت کرده ایم که وقتی رفتار یا فکری را انتخاب می کنید،نتایج آن را هم انتخاب می کنید.حالا بیایید برخی از مکانیسم های خاص کنش متقابل را بررسی کنیم که نتایج را در زندگی شما ایجاد می کنند.می خواهم روی مهمترین انتخاب هایی تمرکزکنم که احتمالاً اتخاذ می کنید،و اینکه چگونه نتایج را در زندگی شما ایجاد می کنند.به عبارتی دیگر،نمی خواهم فقط بگویم:"وقتی این رفتار را انتخاب می کنید آن نتایج را انتخاب می نمایید."و آن را در یک سطح تئوری باقی بگذارم.می خواهم درباره ی انتخاب های دنیای واقعی صحبت کنم.
شما انتخاب می کنید که کجا باشید.
شما انتخاب می کنید که چگونه عمل کند.
شما انتخاب می کنید که چه بگویید.
شما انتخاب می کنید که با چه کسی باشید.

92


شما انتخاب می کنید که روی چه چیزی تمرکز کنید.
شما انتخاب می کنید که به چه چیزی اعتقاد داشته باشید.
شما انتخاب می کنید که چه وقت ادامه دهید.
شما انتخاب می کنید که چه وقت مقاومت کنید.
شما انتخاب می کنید که به چه کسی اعتماد کنید.
شما انتخاب می کنید که چه رفتارهایی درواکنش به محرک ها از خود بروز دهید.
شما انتخاب می کنید که درباره ی موارد زیر به خودتان چه بگویید:
خودتان-دیگران-خطرات-نیازها-حقوق
یکی از مهمترین انتخاب هایی که می کنید،و هرروز این کار را می کنید،این است که چگونه خودتان را به دیگران ارائه و تعریف کنید.هرکس روش خاص برای برای"بودن در جهان"دارد.هرکس نگاهی،و دیدگاهی دارد.هرکس نقش و سلوکی خاص دارد که وقتی بادیگران برخورد می کند آن را برمی گزیند.شاید این نقش درشخصیت شما باشد و یا درسبک رفتارتان.اهمیت به سزایی دارد که به این نقش توجه کنید،زیرا هنگامی که با دیگران به شیوه ای خاص درگیر می شوید،آنها به شیوه ای مرتبط به آن پاسخ می دهند.این بدان معناست که هرروز،وقتی این انتخاب ها و صدها موارد دیگر را اتخاذ می کنید،به تجربه ی خود در جهان کمک می کنید.این انتخاب ها مشخص می کنند که جهان نیز به نوبه ی خود چگونه نسبت به شما عکس العمل نشان می دهد.بیایید به چگونگی این فرایند نگاه دقیق تری بیاندازیم.
عمل متقابل
اصل عمل متقابل به مثل صراحتاً می گوید که شما"آنچه را که می دهید

93


به دست می آورید"سبک،روش و سطحی که با دیگران درگیر می شوید معین خواهد کرد که آنها چگونه به شما پاسخ می دهند.
شما عمل متقابل را دراساسی ترین سطح هرروز تجربه می کنید.تصادفاً کسی را که می شناسید ملاقات می کنید،و آن فرد می گوید:"سلام،حالت چطوره؟"و شما پاسخ می دهید:"خوبم،تو چطوری؟"و او احتمالاً پاسخ می دهد:"خوبم،متشکرم."تا اینجا چیزعجیبی وجود ندارد.تبادلات مودبانه،سطحی و عادی.اما نادراست که درچنین مواردی یک طرف گفتگو ناگهان سیل اشک راه بیندازد و بگوید که دیشب همسرش را با غریبه ای دیده است.این نوع تبادل خصوصاً هنگامی بسیاربیجا است که طرف دیگر فقط مودبانه و سطحی صحبت کرده باشد.شاخصاً شما چیزی را می گیرید که می دهید.
همین کنش متقابل درسطحی کاملاً متفاوت می توان رخ دهد.شاید گفتگو را این طور شروع کنید:"وای،چقدرآشفته ای.چه اتفاقی افتاده؟"اکنون ارتباط متقابل را درسطحی عمیق تر تعیین کرده اید و شاید پاسخی واقعی تر دریافت کنید.از آنجا که شما فرد دیگری را در یک سطح صمیمانه تر درگیر کرده اید،می توانید انتظار تبادلی صمیمانه تر را نیز داشته باشید.
ما از طریق چندین سبک،روش و سطح مشخص با دیگران ارتباط برقرار می کنیم،و هرکدام را در موقعیت های مختلف به کار می بریم.اما ناگزیر یک الگو وجود دارد که معین می کند شما از دید جهان چه کسی هستید.تجمع آن کنش های متقابل چیزی است که واکنش های دیگران را نسبت به شما تعریف می کند و بنابراین جهان را تجربه می کنید.
مردم سبکی دارند-شما سبکی دارید:روش بودن.شنیده اید که مردم دیگران را با ذکر شخصیت شان توصیف می کنند:او یک متصدی

94


سختگیر واقعی است،یا او یک مشتری خونسرد است.برخی به زندگی مثل یک پیکار و نبرد نزدیک می شوند:آنها متخاصم هستند،حتی جنجال برانگیز.برخی دیگر رام و پوزش طلب هستند،کسانی که انتظاردارند پایمال شوند و می شوند.دیدگاه شما درباب گفتگو هرچه که باشد مشخص می کند که چیزی را دریافت می کنید.شاید درباره ی شیوه ی رفتار مردم با خودتان شکایت کنید،اما باور کنید که شما خود آن را بوجود می آورید.
صادقانه سبک خود را برای ایجاد ارتباط با دیگران ارزیابی کنید و با درک این حقیقت آغازنمایید که چرا دنیا به شما این گونه پاسخ می دهد.برای کمک به شما،دراینجا چند نمونه از سبک های برقراری ارتباط ارائه می شود که به شکلی بسیار قابل پیش بینی جهان مقابله به مثل می کند.شاید خودتان را درآن پیدا کنید،یا شاید مجبورشوید مقوله ی خود را ایجاد کنید.
خاپشت
به نظر می رسد که این آدمها فقط یک خار روی شانه ی خود دارند.آنها وارد هر موقعیتی می شوند انتظار دارند که مورد حمله قرار بگیرند.آنها مطمئن هستند که درهرچیزی خطا و قصوری را پیدا می کنند و هرچیزی که در اطرافشان رخ می دهد کم وکاستی دارد.قطع نظر از این که درچه موضعی باشند،به سرعت حرکتی می کنند یا حرفی می زنند گویی که نسبت به درک و احساسشان توهین شده است.تلاش برای نزدیک شدن به آنها مانند تلاش برای درآغوش گرفتن یک جوجه تیغی است.درنتیجه،اگرمردم اصلاً با آنها وارد گفتگو و ارتباط شوند،این ارتباط دوستانه و نزدیک نخواهد بود.جهان تشخیص می دهد که کنش متقابل با جوجه

95


تیغی یک قضیه ی ضرر-ضرر است.خارپشت ها شاخصاً درباره ی سردی مردم دوروبرشان شکایت می کنند؛عدم صمیمت مردم به منزله ی توهین به آنهاست.خارپشت ها ظاهراً درک نمی کنند که خودشان به این طریق عمل می کنند و مردم فقط به همین نوع پاسخشان را می دهند.
پنجه های درهوا
ما همگی سگ هایی را دیده ایم که بسیار بد تربیت شده اند و وقتی به آنها نزدیک می شوید،روی زمین دراز می کشند،پشتشان را تکان می دهند،پنجه های خود را درهوا تکان می دهند،و حالت کاملاً غیرانتفاعی به خود می گیرند.بعضی از افراد به همین طریق عمل می کنند:"تقصیر من است.من اشتباه کردم.من سزاوار تازیانه هستم،پس بگذارید دراین حالت بمانم."آنها درهرموضعی طوری باجهان ارتباط برقرار می کنند که گویی تازیانه و تازیانه زن آنجاست،و انتظار دارند که تازیانه بخورند.این افراد جهان را دعوت می کنند تا به آنها تازیانه بزند.آنها برای خودشان مقدرمی کنند که یک سلسه مراتب قدرت وجود دارد و انتظاردارند که درانتهای این قدرت باشند.جهان با خوشحالی او را مساعدت خواهد کرد.
پادشاه یا ملکه ی جنگل
این شخص با کسانی سازگاری دارد که دهاتی های صورت نشسته هستند و شانس آورده اند که درحضور یک شخص واقعاً مهم باشند.آنها در ذهن خود افسانه هستند.این افراد درباره ی کار،فعالیت ها و اتفاقات خود طوری صحبت می کنند که گویی این چیزها برای هرکسی که دور و برشان است بسیار جالب می باشد.اگر بگوییم که این افراد از خود راضی و

96


خودستا هستند به اندازه ی کافی وصف شان را نکرده ایم.پادشاهان و ملکه های جنگل واقعاً متقاعد شده اند که تمام کائنات گرد آنها می چرخد.درپاسخ،جهان با رنجش و خشم نسبت به آنها عکس العمل نشان می دهد.اعضای خانواده و همکاران با استفاده از رفتار انفعالی-پرخاشگری،درکار پادشاه یا ملکه ی جنگل خرابکاری می کنند.مثلاً وقتی باران شروع به باریدن می کند،هیچ کس به خودش زحمت نمی دهد که به پادشاه یا ملکه ی جنگل بگوید که پنجره ی ماشین اش را بالا نکشیده است.پادشاهان و ملکه های جنگل هیچ خبر ندارند که تجربه ای ایجاد می کنند که درآن مردم با خوشحالی سقوط شان را جشن می گیرند.
خودنما
خودنماها در قسمت ویترین فروشگاه مانند مانکن هستند.آنها در سطحی ترین حد قابل تصور عمل می کنند.خودنماها طوری رفتار می کنند که گویی حماقت یک خاصیت و تهی مایگی ملکوتی است.هدف آنها این است که بهتر از شما به نظر برسند و مطمئن باشند که شما این را می فهمید.آنها بیشتروقت خود را صرف ژست گرفتن و استفاده از انتقادهای ساختگی از خود می کنند تا تعارفات را از دیگران بیرون بکشند.اگر بخواهید تلاش کنید که خودنما احساس امنیت کند مثل این است که تلاش کنید یک گودال بی انتها را پرکنید.ازآنجا که آنها اصرار دارند به صورتی سطحی با جهان ارتباط برقرار کنند،تجربه ی عاری از خلوص و صمیمیت ایجاد می نمایند.
آدم خوارها
آدم خوارها یک هدف ساده ی ظریفانه دارند:کنترل هرکس و هرچیز.آنها

97


قصد دارند تا زندگی شما و زندگی آنها وهرچیزی را کنترل کنند.آنها در همه ی ارتباط های متقابل خود غالب هستند.آدم خوارها به شما خواهند گفت که چه فکر می کنید وچه احساسی داشته باشید.آنها ازشما و ازهرچه که در اطرافشان هست استفاده می کنند تا آنچه را که می خواهند به دست بیاورند.اگرشما یا هرکس دیگر برایشان یک قربانی شوید،به مثابه ی زحمتی کوچک خواهد بود.آدم خوارها فقط فرد دیگر را به کار وامی دارند.دراین معنا،آدم خوارها اشتهایی سیری ناپذیر دارند.ازآنجا که آنها به این شکل درگیردنیا می شوند،روابط شان کاملاً و به شکل دردناکی یک طرفه است.واکنش مردم نسبت به آنها با تمرد،طرد کردن یا انفعال بی میل مشخص می شود.نهایتاً،تجربه ی آدم خوارها از زندگی تجربه ی ناامیدی و تنهایی است.
ملکه ی نمایشنامه ای
برای این هیسرتیک ها،هیچ کدام از وقایع زندگی،حتی وقایع عادی،معمولی نیستند.هربیماری که به آن مبتلا شوند بدترین نوع بیماری است که پزشک تاکنون دیده است.کوچکترین سانحه ی اتومبیل یک تصادف آتشین در بازگویی آنها خواهد بود.هرنظریه ای که درباره ی آنها ایراد شود یا شیرین ترین و صمیمانه ترین حرفی است که تاکنون شنیده اند و یا گستاخانه ترین و وحشیانه ترین حمله تصور کردنی می باشد.این افراد می توانند با تماشای خشک شدن رنگ یک نمایشنامه خلق کنند.آنها به نحوی با جهان ارتباط برقرار می کنند که گویی واقعاً فداکاری می کنند.کسانی که گردشان هستند به زودی متوجه ی حالات هیستریک آنها می شوند و هرچه را که می گویند اغراق آمیز می دانند.در هرموقعیتی،هیچ یک از توانایی های ملکه ی نمایشنامه ای جدی گرفته نمی شود.تجربه ی آنها با

98


بی نتیجه بودن و کلی خنده و سرتکان دادن ها مشخص می شود.
قربانی
این افراد پاسخگوی هیچ چیزنیستند.همه چیز برایشان رخ می دهد،نه توسط آنها و نه با آنها یا برای آنها.آنها خودشان را اسیر قطار شرور زندگی می دانند،و همه ی مسافران دیگرمنتظرند تا آنها را بربایند.قربانی ها ناله زنان و شیون کشان و سرزنش کننده ها هستند.جهان به سرعت ازدست روشهای بزدلانه ی آنها خسته می شود و دیگرمطلقاً به توانایی شان درمقام یک انسان،احترام نمی گذارد.تجربه ی آنها با کنش پذیری،عدم کنترل و ناتوانایی برای غلبه برموانع مشخص می شود.
تحلیل گران انیشتنی
این عقل کل ها تجسم نظریه ی"تجزیه و تحلیلات ضعیف بود"هستند.آنها با تشریح هرموقعیتی تا نقطه ی بیزارکننده ی آن پیش می روند تا جایی که ماهیت هرموقعیتی که درآن شرکت کرده اند،و بنابراین به طور اعم،زندگی را،فراموش می کنند.آنها طوری با جهان ارتباط برقرار می کنند که آنها را آدمهایی هوشمند اما غیرعملی تلقی می نمایند.ازآنجا که تحلیل آنها بیش از حد مردم را کسل می کند،عموماً از رویارویی با تحلیل گران انیشتنی خودداری می شود.آنها تجربه ای با مشخصه ی زندگی بی رنگ و روح و عدم رابطه و پیوستگی،ایجاد می کنند.
خبرچین توطئه گر
خبرچین های توطئه گرهمیشه از روی شانه نگاه می کنند و درگوش شما"حقیقتی"را پچ پچ می کنند که خودشان به تنهایی آن را فهمیده اند و

99


فقط با شما درمیان می گذارند.آنها آدمهای فضول و غیرقابل اعتماد تلقی می شوند.جهان به سرعت تشخیص می دهد که"اگرآنها این را به شما می گویند،درباره ی تو نیز آن را خواهند گفت."مردم با محتاطانه ترین حالت با آنها رفتارمی کنند؛هیچ کس نمی خواهد اطلاعاتی دراختیار آنها بگذارد که موضوع نشست "فوق سری"آنها شود.نهایتاً،خبرچین توطئه گر شرمنده می شوند.آنها با تلاش مکررخود جهت ایجاد یک پیوند،اعتماد و صمیمت به بهای فداکردن دیگران،درواقع خودویرانگری می کنند.
بله،اما
درمیان همه ی جانورانی که همیشه عمودی راه می روند و از شست خود استفاده می کنند،این گروه از افراد بیش از بقیه ناامیدی را تجربه می کند.اهمیتی ندارد که شما چه می گویید،اهمیتی ندارد که چه راه حلی ارائه می دهید،اهمیتی ندارد که چه کمکی به آنها می کنید،پاسخ آنها همیشه این است"بله،اما"،و به دنبال آن هرمی از دلایلی را می آورند که چرا کمک های شما نمی تواند و نخواهد توانست عملی باشد.ازآنجا که رویارویی با آنها می تواند ناامید کننده باشد،مردم ازآنها احتراز می کنند،مثل شیر تُرشیده.آنها ناامیدی می دهند و ناامیدی به دست می آورند.آنها تجربه ای را ایجاد می کنند که آنها را در تضاد با جهان و هرچه که درآن است،قرار می دهد.
اسکارلت اوهارا
این افراد که با مشکل روبه رو شده اند،ترجیح می دهند مخاطب قرار نگیرند.آنها می گویند:"فردا درباره اش فکر می کنم."."فردا یک روز دیگر است.".جهان به این اسکارلت اوهارا ها اعتنایی نمی کند،با تاسف
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجتبی   |