|
وقتی که تنهای تنها می شوی ،
وقتی که دوستانت ، آنها که نیازمند یاریشان هستی درست در حساس ترین رهایت مي كنند وقتی که در دست همانان که پشتوانه و نقطه پشتگرمی محسوبشان می کردی ، خنجری می بینی ؛ وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش مي شمردی ، ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است ؛ وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی را می رباید و لجن متعفن خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد یک ملجا و امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و روی زشتی های تو پرده ی اغماض می افکند اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است بند بند تنت از هم می گسلد حتماً دانسته ای او کیست پس چرا در انتها به او برسی ، از او آغاز کن
+ نوشته شده در ساعت   توسط مجتبی
|
|