مشورت عمومی:

تا حالا شده به بی احساسی رسیده باشین؟

نارفیقی ببینید ولی در کمال بی تفاوتی رفیق بمونید؟

بی خبری و با خبری براتون فرقی نداشته باشه و....  نه اینکه به هیچ برسین!نه...دنیا رو با همه ی بدی ها و خوبیاش دوست داشته باشین و با رضایت و آرامش بچسبین به زندگی ... ولی...

   راستی به نظرتون کسی که خطا می کنه ولی حاظر نیست اشتباهشو قبول کنه رو باید بخشید؟

 به قولی:  باید دیگران را بخشید نه به این خاطر که آنها سزاوار بخششند بلکه به این خاطر که ما سزاوار آرامشیم...

         ولی یادتون باشه بخشش به معنیه اجازه دادن برای تکرار یه اشتباه نیست، گاهی لازم بخشید و رها کرد تا از تکرار یه خطا جلوگیری بشه!

 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود



هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود..


کابوس:

...و عمر دوچندان گذشت...

و هنوز دیدگانم در سکوت شب،در بلور اشکهای جاری

                                                                       زلالی های ندیده را می نگرد...می نگرد؟! نه!شاید آرزو میکند!

گاش این کابوس های شبانه را انتهایی بود....

                                                و صبح بیداری...


خدای عزیز و مهربانم
 

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری.   ....  بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن رو تحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یاد بگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی.

 

  

خدای عزیزم،

اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،  زیباست (چون دلی زیبا داره)،  درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،  قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه.. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه. خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.

راه و رسم عاشقی

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...
، می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد،
هر آن چه گفتم را باور کرد
و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت،
هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من!

هرگز حرف خدا را باور نکردم،
وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم،
چشم هایم را بستم تا او را نبینم
و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم،
من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم
نه آن گونه که خدا می خواست،...
به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد
و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون
شدم، من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،
اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد،
دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:

"خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی،
با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم،
خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست"،

در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد
و مرا پذیرفت، نمی دانم چگونه اما
در کمترین مدت خدا نجاتم داد،
او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید،
گفتم: "خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم"،
خدا گفت: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن
و بدان در همه حال در کنار تو هستم"،
گفتم: "خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم"،
سپس بی آنکه نظر او را
بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم،
اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم
و او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم،
نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه،
از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام
از خدا نظر بخواهم، زیرا
سلیقه اش را نمی پسندیدم،...
با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم
و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند
و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"،
پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم،
در حین کار اگر چیزی لازم داشتم
از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم،
عده ای که خدا را می دیدند
با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود،
نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند،
اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند
تا آنها نیز بهره ای ببرند،
در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند
از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند،
همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند
و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم،
آنها به سرعت از من گریختند...
همان طور که من از خدا گریختم،
هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند،
همان طور که من صدای خدا را نشنیدم،
من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم،
قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود،
گفتم:
"خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم."
خدا گفت: "تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی،
از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند"،
گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و
سزاوار این تنبیه هستم،
اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی
هر چه گویی همان کنم،
دیگر تو را فراموش نخواهم کرد"،
و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد،
نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم
و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"،
و خدا پاسخ داد: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن
و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم"،
پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنم
و عشقت را بپذیرم؟"،
گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی،
و اگر عشقم را بپذیری،
وجودت آکنده از عشق می شود،
آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و
دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی،
چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیرا تو و من یکی می شویم،
بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم
و بی نیاز از هر چیز، اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد.."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجتبی   |