ترنم شعر (1) چند غزل از « عليرضا قزوه »
زخم زبانها كن متاع حسن خود را ميفروشي؟ رد احسان كن حراجي تازه در بازار مهر دوست افتاده ست اگرچه نرخ لبخند تو ارزان است ارزان كن
به آب ديده ات هر صبح دل را شستشويي ده سفرنامه انسان قلم، آري قلم، شمشير عريان بود در دستم به هر جا پر زدم باران آيات خدا مي ريخت به هر جا سر كشيدم برگ قرآن بود در دستم زبان شاپرك را فهم كردم در سكوت گل مگر انگشتر و مهر سليمان بود در دستم به هم ميخورد دستان و صدايي بر نمي آمد چه بازي بود ؟ آيا سرمه پنهان بود در دستم؟ به من چيزي به نام عاشقي آموختند آن شب كليد خانه خورشيد تابان بود در دستم به شهر كودكي برگشتم و شبهاي شيرينش سمرقندي شدم، قند فراوان بود در دستم دلي آيينه وار آورده بودم از سفر با خود خط پيشاني ام حتي نمايان بود در دستم كجا گم كرده ام آيينه صبح قيامت را شفاعت نامه اعمال انسان بود در دستم به دنبال خودم ميگشتم و چيزي نمي ديدم چراغ روشن حال پريشان بود در دستم هواي ديدن ياران همدل آتشم مي زد برات ديدن كوي خراسان بود در دستم
اي چراغ مطمئن! يك سحر آيينه گم كرديم ، سرگردان شديم اشك در چشمان ما پُر شد پريها پر زدند شيشه از دست پري افتاد ، ما انسان شديم دل ز دنيا كندن آسان بود چون دل بستنش بسته شد تا چشم دنيا، محو در مژگان شديم غيرت ما اين نبود و قيمت ما اين نبود هر چه دنيا قدر پيدا كرد ما ارزان شديم شطح و طاماتي سر هم شد به سوداي غزل با خيال خويش وهم آلوده عرفان شديم غيرتي آموختيم و طاعتي اندوختيم جراتي گل كرد، در باغ ملك پران شديم هوهويي از هر كه بشنيديم، ياهويي زديم خانقاهي هر كجا ديديم دست افشان شديم اي چراغ مطمئن، در ما طلوعي تازه باش ما كه عمري در شب زلف تو سرگردان شديم پرده خواني به قدر عمر پيران كم شد از عمر جواني ها دريغا پهلوانان و دريغا پهلوي خوانان دريغاتر فتوٍِت نامه بي پهلواني ها شغاد قصه بازي ميكند در نقش رستم هم چه زخمي ميخورد سهراب در اين پرده خواني ها نمي داني ندانستن چه طرفه صرفه اي دارد كه شور هيچ دانان است و دور هيچ دانيها عزا اين نيست غم اين نيست داغ كربلا اين نيست به خنديدن شباهت ميبرد اين نوحه خواني ها دلم ميخواست در عهد عتيق عاشقي باشم چرا منسوخ شد موساي من عهد شباني ها؟
دلم را چون اناري كاش يك شب دانه مي كردم جمعه ناگاه ديري ست كه خون مي چكد از پيرهن ماه بر مانع خورشيدي، آن خون ستاره ست يا مانده بر آن تكه اي از پيرهن ماه امروز بيا سبز بروييم كه فردا كاري نكند حسرت و كاري نكند آه «يا ايتها النفس...» بخوانيم و بكوچيم وز مرگ نترسيم، توكلت علي الله اين شنبه و آدينه به تكرار، مرا كشت تا چند صبوري كنم اي جمعه ناگاه
اي بهار از كوچه ما بي تبسم نگذري عشق يعني اين كه از اندوه مردم نگذري زندگي يعني كه از شور و ترنم نگذري باز اي داوود خوشخوان! لب فروبستي چرا؟ از كنار دردهامان بي تكلم نگذري باده پيش آريد، فروردين هشياران رسيد حب مولا داشتن يعني كه از خم نگذري يك سر سوزن به فكر زيردستان نيز باش اي مسيح فرودين از چرخ چارم نگذري خانه دل خانه شور است و شيدايي و شعر بوي دف مي آيد اين جا، با تالم نگذري اي نسيم از خانه ما بي سلامي رد مشو اي بهار از كوچه ما بي تبسم نگذري زندگي درياست ، يك درياي پنهان در صدف از دل درياي هستي بي تلاطم نگذري
تا شب زاينده رود مثل سلطاني كه صبح افتاده است از تخت و تاج گيج گيجم، گول گولم،هاج و واجم،هاج و واج پيش از اين در عهد دقيانوس عشقي بود و نيست عاشقي پول سياهي بود كافتاد از رواج
روزگاري عقل و عشق از ما گرفتي خط و ربط گريه انگورها دور شو از خود كه بانگ دورها را بشنوي
+ نوشته شده در ساعت   توسط مجتبی
|
|